ديريست گم شده است
با چشم هاي روشن براق
با گيسويي بلند به بالاي آرزو
هر كس از او نشاني دارد
ما را كند خبر
اين هم نشان ما:
يك سو خليج فارس
سوي دگر خزر
تولدت مبارك عزيزم.
مامان تنها
اون روزي كه اون عزيز رو ديديم تو سعادت آباد، چند روز قبل از عيد، همه چيزهايي كه دلمون مي خواست رو بهشون گفتيم، از علاقه مون از پي گيري اتفاقاتي كه برآشون مي افته از وضعيت سلامتيشون از عكساشون، از همسر نازنينشون، همه چيز گفتيم ابراز علاقه كرديم چنان اون زن نازنين، همسر گرامي شان را بوسيدم كه احساس كردم سالهاست مي شناسمش، آروزي روزهاي خوب كرديم، از آرزوهامون گفتيم، حتي باران هم براي اولين بار احساس خوشايندي نسبت به غريبه ها داشت، اجازه داد نازنين مرد ببوسدش . حتي وقتي رفتيم بيرون، دوباره برگشتيم، دلمون نمي امد بريم، آمديم اما اون نازنين نبود.
به هر حال چيزي كه آقاي مهندس بايد بهتون مي گفتم و يادم رفت يعني نتونستم بگم اينه كه آقاي مهندس، ما مثل سالهاي قبل مي رويم خريد عيد، حراج بنتون، حراج هوگو، شيريني شيرين و طلايي، گلهاي اركيده زعيم، مثل هر سال دنبال اينا مي ريم ولي ... يه چيزي ته دلمون شكسته كه با هيچ چيزي هم نمي آد اگر چه هم رو در آغوش مي كشيم ، با هيچ سال نويي نو نمي شه اگر چه لباس نو مي پوشيم، با هيچ شعري پرواز نمي كنه اگر چه مي رقصيم، با هيچ چيز ته دلمون شاد نمي شه اگر چه هم رو مي بوسيم، با هيچ ترانه اي بغضمون باز نمي شه اگر چه لبخند مي زنيم. ما با هيچ چيز مثل قبل نمي شيم مگر... مگر ... آزادي.
مي خواستم بگم اگه مردم رو مي بينيد كه با قبل هيچ فرقي نكردند به ظاهرشون توجه نكنيد اونها هم شايد مثل من، مثل ما، دل پر دردي داشته باشند.
آه اگر آزادي سرودي مي خواند
كوچك
كوچكتر حتي از گلوگاه يكي پرنده.
تنها