۱۳۸۷ آبان ۷, سه‌شنبه

سلام دخترم
دختر خوب و مهربونم، راستي مي دونستي چقدر مهربوني؟ تو وقتي كوچكترين نگراني تو چهر آدم مي بيني مي گي:
مامان چي شد؟ كمرت درد گرفت؟ بيا بوست كنم بيا عزيزم.

داشتيم خونه رو تميز مي كرديم و مبلها و صندلي ها وسط اتاقها بود و من مي خواستم برم از تو حياط خلوت پياز بيارم براي غذا بعد به بابات گفتم: اي بابا نمي شه كه از اينجا رد شد و كلي غر زدم. خلاصه رو دو تا مبل رفتم و پريدم و خودم رو رسوندم كه ديدم تو از لاي صندلي هاي خودت رو عبور مي دي و مي گي:
مامان مامان دستت رو بده به من ... آها... بيا ....از اينجا بيا.... من موظابه ات (مواظبت) هستم.

خيلي هم اهل تحليل و تجزيه و بررسي هستي تو همه حرفهات يك پس، نمي شه كه، چون، آخه اينجوري كه نه مامان، و كلي از اين حرفهاست.
ديروز رفتيم شهروند بماند كه تو كلي كمك مي كردي و هر چيز بي ربط و با ربطي رو مي انداختي تو سبد و منو مجبور كردي ده با بريم به خرسي هاي اسباب بازي فروشي سر بزنيم، تو راه برگشت بابا گفت: بچه ها ساندويچ مي خوريد و تو في الفور گفتي:
آره بابا من مي خورم ولي گوجه هاش رو نمي خورم خيارشور هم نمي خورم چون دهنم مي سوزه. ده بار هم گفتي: پس كي قراره ساندويج بخره؟ پس بابا چرا نمي خري؟ يادت نره بابا ساندويج رو!

راستي من امروز به خاطر دايي ات (تو بهش مي گي دايي مويمد) كه يه اتفاق كاري خوب براش افتاده خيلي خوشحالم بايد زود برم شيريني بخرم مامان فريده هم گفته شام سبزي پلو با ماهي داريم همه خونه اونهاييم بايد جشن بگيريم.

گاهي دلم مي خواهد روي خداوند را براي نشان دادن نزديكي روح ام به او ببوسم.

مامان تنهاي خوشحال :)

۱۳۸۷ مهر ۲۴, چهارشنبه

منو ببخش

بارانم، دخترم براي كم كاري هام منو ببخش، ببخش كه مريضي و من نمي تونم بهت برسم كه خودمم مريضم و تا عصر در كنارت نيستم، ببخش اگه بايد بيشتر پيشت مي موندم و نتونستم، ببخش اگه گاهي خستگي بهم غلبه مي كنه و من بي حوصله مي شم، منو به خاطر عصبانيتهام، كم توجهي هام و كم مادري كردنهام ببخش، دلم گرفته كه ديروز تو آزمايشگاه دعوات كردم، كه نتونستم جلو خودم رو بگيرم، كه سه ساعت كلنجار رفتن با تو براي چند سي سي جيش انرژي منو به صفر رسوند، ببخش كه بهت قول دادم كه مي ريم پارك و نبردمت مي دونم زير قول زدن خيلي بده، خوب مي دونم دخترم، اما يه چيزهايي رو نمي دونم، نمي دونم تقصير كيه كه وضع اينطوريه نمي دونم تقصير كيه كه ما نمي دونيم بايد چه كار كنيم، كه ما بايد درس بخونيم و بيايم تو اجتماع و دو پاره و چند پاره شيم بين خونه و بيرون بين بچه و شوهر و كار، بين خودمون و ديگران، بين صبح و عصر، بين گوشه دنج آشپزخانه و پشت ميز جلسه، بين آزمايشگاه اطفال و اتاق جلسات وزارت نفت، بين سوپ مرغ و پارس جنوبي، بين ميليون دلار و هزار تومن، بين ماموريت و مسافرت، بين دوره ها آموزشي و مهموني، بين مادر و خانم مهندس، بين همسر و كارشناس و بين خيلي چيزها. كاش بزرگ كه شدي بهم بگي خوب شد مامان كه گوشه دنج آشپزخونه رو به گوشه اتاق طبقه ششم ساختمان ويلا ترجيح ندادي.

مامان تنهاي اتاق طبقه ششم