سلام دخترم
دختر خوب و مهربونم، راستي مي دونستي چقدر مهربوني؟ تو وقتي كوچكترين نگراني تو چهر آدم مي بيني مي گي:
مامان چي شد؟ كمرت درد گرفت؟ بيا بوست كنم بيا عزيزم.
داشتيم خونه رو تميز مي كرديم و مبلها و صندلي ها وسط اتاقها بود و من مي خواستم برم از تو حياط خلوت پياز بيارم براي غذا بعد به بابات گفتم: اي بابا نمي شه كه از اينجا رد شد و كلي غر زدم. خلاصه رو دو تا مبل رفتم و پريدم و خودم رو رسوندم كه ديدم تو از لاي صندلي هاي خودت رو عبور مي دي و مي گي:
مامان مامان دستت رو بده به من ... آها... بيا ....از اينجا بيا.... من موظابه ات (مواظبت) هستم.
خيلي هم اهل تحليل و تجزيه و بررسي هستي تو همه حرفهات يك پس، نمي شه كه، چون، آخه اينجوري كه نه مامان، و كلي از اين حرفهاست.
ديروز رفتيم شهروند بماند كه تو كلي كمك مي كردي و هر چيز بي ربط و با ربطي رو مي انداختي تو سبد و منو مجبور كردي ده با بريم به خرسي هاي اسباب بازي فروشي سر بزنيم، تو راه برگشت بابا گفت: بچه ها ساندويچ مي خوريد و تو في الفور گفتي:
آره بابا من مي خورم ولي گوجه هاش رو نمي خورم خيارشور هم نمي خورم چون دهنم مي سوزه. ده بار هم گفتي: پس كي قراره ساندويج بخره؟ پس بابا چرا نمي خري؟ يادت نره بابا ساندويج رو!
راستي من امروز به خاطر دايي ات (تو بهش مي گي دايي مويمد) كه يه اتفاق كاري خوب براش افتاده خيلي خوشحالم بايد زود برم شيريني بخرم مامان فريده هم گفته شام سبزي پلو با ماهي داريم همه خونه اونهاييم بايد جشن بگيريم.
گاهي دلم مي خواهد روي خداوند را براي نشان دادن نزديكي روح ام به او ببوسم.
مامان تنهاي خوشحال :)
دختر خوب و مهربونم، راستي مي دونستي چقدر مهربوني؟ تو وقتي كوچكترين نگراني تو چهر آدم مي بيني مي گي:
مامان چي شد؟ كمرت درد گرفت؟ بيا بوست كنم بيا عزيزم.
داشتيم خونه رو تميز مي كرديم و مبلها و صندلي ها وسط اتاقها بود و من مي خواستم برم از تو حياط خلوت پياز بيارم براي غذا بعد به بابات گفتم: اي بابا نمي شه كه از اينجا رد شد و كلي غر زدم. خلاصه رو دو تا مبل رفتم و پريدم و خودم رو رسوندم كه ديدم تو از لاي صندلي هاي خودت رو عبور مي دي و مي گي:
مامان مامان دستت رو بده به من ... آها... بيا ....از اينجا بيا.... من موظابه ات (مواظبت) هستم.
خيلي هم اهل تحليل و تجزيه و بررسي هستي تو همه حرفهات يك پس، نمي شه كه، چون، آخه اينجوري كه نه مامان، و كلي از اين حرفهاست.
ديروز رفتيم شهروند بماند كه تو كلي كمك مي كردي و هر چيز بي ربط و با ربطي رو مي انداختي تو سبد و منو مجبور كردي ده با بريم به خرسي هاي اسباب بازي فروشي سر بزنيم، تو راه برگشت بابا گفت: بچه ها ساندويچ مي خوريد و تو في الفور گفتي:
آره بابا من مي خورم ولي گوجه هاش رو نمي خورم خيارشور هم نمي خورم چون دهنم مي سوزه. ده بار هم گفتي: پس كي قراره ساندويج بخره؟ پس بابا چرا نمي خري؟ يادت نره بابا ساندويج رو!
راستي من امروز به خاطر دايي ات (تو بهش مي گي دايي مويمد) كه يه اتفاق كاري خوب براش افتاده خيلي خوشحالم بايد زود برم شيريني بخرم مامان فريده هم گفته شام سبزي پلو با ماهي داريم همه خونه اونهاييم بايد جشن بگيريم.
گاهي دلم مي خواهد روي خداوند را براي نشان دادن نزديكي روح ام به او ببوسم.
مامان تنهاي خوشحال :)