۱۳۸۷ آذر ۶, چهارشنبه

سوالهاي باراني

ديشب بعد از آمدن از خانه عمه گيتي باران به من مي گه:
مامان من كلاس چندمم؟
مامان تو كه هنوز مدرسه نمي ري.
نه حالا بگو كلاس چندمم؟ بگو ديگه.... آخه عمو شاهين گفت
اين سوال عمو شاهين باعث شد بنده به ترتيب مهد كودك، كودكستان و مدرسه رو مفصل براي باران خانم توضيح بدم.

پاهاش رو توآشپزخونه از هم باز كرده و مي گه: مامان اگه اينجوري كنم مي افتم؟
آره مامان جان پايت ليز مي خوره
ولي عمه ليز نمي خوره ... ببين خشتك آدم چه جوري مي شه (خدايا اين كلمه خشتك رو آخه از كجا بلد شدي!!)
تقصير اين عمه خانمه كه بايد حركات ورزشي كششي عجيب و غريب رو به من نشون بده.!!!!

مامان تنها

۱۳۸۷ آبان ۲۵, شنبه

بچه آدم كه خيلي كارهاي بزرگترها رو بكنه آدم كلي ازش متوقع مي شه من الان همين طوري ام به موقعي هايي يادم مي ره اين بچه همش دو نيم ساله است. اين يك يادآوري براي خودم بود.

ديشب پدر باران شيفت بود و خاله مريم آمده بود پيش ما، باران در رو باز كرده و رو به مريم مي گه:
سلام، چطوري رفيق!!

تلفني به پدرش گزارش داده كه:
مثل آدم بزرگا رفتم تو لوالت (توالت) و جيشم رو كردم و يه ... هم دادم!!!!!

به باران مي گم مامان يه روز تو اين هفته مي ريم سرزمين عجايب باشه؟
مي گه : باشه مامان سه شنبه بريم به نظرت خوبه؟!!

به خاله اش اصرار كرده كه بزارتش روي كانتر خاله اش گفته نه خطر ناكه باران خانم هم بي شوخي بهش گفته: خر، بعد هم رفته...

من رو به بابا و دختر: بچه ها هر كي كليپس قهوه اي منو پيدا كنه يه جايزه پيش من داره.
باران رو به بابا: بابا بابا پاشو ... پيداش كن بده به من بدم به مامان تا جايزه بگيرم!

امروز شنبه است دخترم دلم برات تنگ شده، دو ساله كه من با داشتن تو مي آم سركار اما هنوز هرشنبه برام مثل اولين شنبه سخته خيلي خيلي سخته.

با دلتنگي مامان تنها