۱۳۸۷ تیر ۳, دوشنبه

كلمه ها و انتخابها

وقتي كلمه ها اينقدر مهمند وقتي ترتيبشون، بيانشون، آهنگشون، سرعتشون، گردششون، لحنشون ... وقتي اينقدر مهمند وقتي بي نظم گفته مي شن وقتي با لحن غريبانه و صداي كش دار و سريع بيان مي شن ديگه اون زيبايي رو ندارند و من آرزو مي كنم اي كاش همانجا مي ماندند بيرون نمي آمدند و انتخابهاي ما را به گند نمي كشيدند. همين كلمه ها همين كلمه هاي نازنين ما ....

تنها

۱۳۸۷ تیر ۲, یکشنبه

باز باران

زنگ مي زنم خونه مادربزرگ باران گوشي رو برمي داره:
سلام ... (با بغض) من دارم گريه مي كنم ها ...
چرا گريه مي كني
خوب دارم گريه مي كنم ديگه ... تو كجايي؟
من سركارم ديگه
خوب كي مي آي؟
كارم تموم شه مي آم ... دو ساعت ديگه
الان داري مي آيي؟ پس من منتظرتم باشه من منتظرتم ها...
خالش گوشي رو مي گيره و مي گه دنبال عليرضا (پسرش) گريه كرده كه منو هم با خودت ببر
عليرضا رفته بود تا سركوچه يه چيزي بخره
خالش مي گه اين دختر تو چقدر فضوله آخه... ( اين البته به زبون ما يعني بچه اي كه حرفهاي گنده تر از دهنش مي زنه و اينا)

باران خانم دوربين عكاسي رو روشن مي كنه روبه ما مي گه : بخند بخند ديگه يه عكس ازت بگيرم

باباش روز جمعه از سركار با يه عالمه پوشه وكتاب از سركار مي آد خونه در رو باز مي كنه باران بهش مي گه:
بابا اومدي؟ برام چي خريدي؟ برام كتاب خريدي؟

مامان تنهاي پر خاطره

۱۳۸۷ خرداد ۲۶, یکشنبه

آخه من چي بگم

ديروز تو حموم بهش مي گم:
واي باران چقدر دندونات سياه شده امشب يادت باشه باهم مسواك بزنيم آخه مامان جان مسواك كه مال بازي نيست فقط، خمير دندون كه مال خوردن نيست ، تازه اگه خانم دكتر بفهمه كه خميردندون مي خوري واي واي واي ... امشب يادت نره ها .... واي چقدر سياه شده .... اگه خانم دكتر از من بپرسه مامان باران چرا دندونهاي باران سياه شده من چي بگم ها ؟
مي دونيد جواب منو چي داد آخه من چي بگم !
بهم گفت : بگو من خرم !!!

مامان تنهاي كف كرده

۱۳۸۷ خرداد ۲۰, دوشنبه

دوستانه مادرانه عاشقانه

دخترم با من پچ پچ مي كنه آروم به من نزديك مي شه صداشو پايين مي آره و يه چيزي رو بهم مي گه انگار يك راز، جمله هاشو با يه مامان كش دار شروع مي كنه، خيلي آروم و صميمي، بعد اينجوري ادامه مي ده كه مثلا يادت بود ديروز رفتيم شهروند يا چرا بابا عصباني بود يا ديدي مريم برام استخر خريد يا بريم ددر يه چيزي بخريم و ....

من محرم راز دخترم شده ام ، انگار شريكي براي حرفهايش پيدا كرده است براي روياهايش ...
وقتي من آروم صحبت مي كنم و از يه رويا مثل رفتن به مهد كودك به سبك و سياقي كه من مي خوام باهاش حرف مي زنم و داستان يه مهد كودك بي نظير رو كه سال ديگه بايد بره براش تعريف مي كنم با اينكه مي دونم خيلي از چيزهايي رو كه مي گم نمي فهمه و نمي دونه ولي مثل موارد ديگه نمي گه: چي مي گي مامان؟ يا چيه اين مامان؟ و آروم گوش مي ده و آروم مي گه مامان مهد كودك رو دوباره تعريف كن.
من يه همدم تازه پيدا كردم خيلي كوچيكه دو سالشه قدش به لب كانتر آشپزخونه هم نمي رسه در يخچال رو نمي تونه باز كنه و كفشاش تو كفشهاي من جا مي شه اما خيلي نزديكه خيلي خيلي دوسته.

مامان باران