۱۳۸۹ خرداد ۲۴, دوشنبه

بيست و چهارم خرداد







امروز بيست و چهار روز از خرداد خط خورده است

اگر مي توانستيم به عقب برگريدم و از زمستان بگذريم

از پاييز و تابستان عبور كنيم

ماههاي سرد، ماههاي گرم و ماههاي داغ را پشت سر بگذاريم

روزهاي نفرت و خشم و وحشت را دوره كنيم

با بدبختي به بيست و چهارمين روز از خرداد برسيم و بايستيم

حتما مادراني را خوشحالتر پيدا مي كرديم

والا ما كه هميشه غمگينيم.

حالا شايد هم احتياجي به اين شمارش نبود

اما به راحتي هم نمي شد به گذشته برگشت.

اصلا ما ديگر آنهاي پارسال نيستيم

ما واقعا

واقعا

واقعا

......

ما واقعا چه شديم؟

تنها

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۳, دوشنبه

طفلي به نام شادي
ديريست گم شده است
با چشم هاي روشن براق
با گيسويي بلند به بالاي آرزو
هر كس از او نشاني دارد
ما را كند خبر
اين هم نشان ما:
يك سو خليج فارس
سوي دگر خزر

تولدت مبارك عزيزم.

مامان تنها

اون روزي كه اون عزيز رو ديديم تو سعادت آباد، چند روز قبل از عيد، همه چيزهايي كه دلمون مي خواست رو بهشون گفتيم، از علاقه مون از پي گيري اتفاقاتي كه برآشون مي افته از وضعيت سلامتيشون از عكساشون، از همسر نازنينشون، همه چيز گفتيم ابراز علاقه كرديم چنان اون زن نازنين، همسر گرامي شان را بوسيدم كه احساس كردم سالهاست مي شناسمش، آروزي روزهاي خوب كرديم، از آرزوهامون گفتيم، حتي باران هم براي اولين بار احساس خوشايندي نسبت به غريبه ها داشت، اجازه داد نازنين مرد ببوسدش . حتي وقتي رفتيم بيرون، دوباره برگشتيم، دلمون نمي امد بريم، آمديم اما اون نازنين نبود.
به هر حال چيزي كه آقاي مهندس بايد بهتون مي گفتم و يادم رفت يعني نتونستم بگم اينه كه آقاي مهندس، ما مثل سالهاي قبل مي رويم خريد عيد، حراج بنتون، حراج هوگو، شيريني شيرين و طلايي، گلهاي اركيده زعيم، مثل هر سال دنبال اينا مي ريم ولي ... يه چيزي ته دلمون شكسته كه با هيچ چيزي هم نمي آد اگر چه هم رو در آغوش مي كشيم ، با هيچ سال نويي نو نمي شه اگر چه لباس نو مي پوشيم، با هيچ شعري پرواز نمي كنه اگر چه مي رقصيم، با هيچ چيز ته دلمون شاد نمي شه اگر چه هم رو مي بوسيم، با هيچ ترانه اي بغضمون باز نمي شه اگر چه لبخند مي زنيم. ما با هيچ چيز مثل قبل نمي شيم مگر... مگر ... آزادي.
مي خواستم بگم اگه مردم رو مي بينيد كه با قبل هيچ فرقي نكردند به ظاهرشون توجه نكنيد اونها هم شايد مثل من، مثل ما، دل پر دردي داشته باشند.


آه اگر آزادي سرودي مي خواند
كوچك
كوچكتر حتي از گلوگاه يكي پرنده.


تنها

۱۳۸۹ فروردین ۲۳, دوشنبه

ديوارهاي خاموش شهر
آروزهاي ما
آرزوهاي رفته بر باد ما
آروزهاي رفته از ياد ما را
فرياد مي كنند.

تنها

۱۳۸۹ فروردین ۱۴, شنبه

سلام دخترم
سال نو مبارك
سال كهنه رفت، سالي سختي بود، سال پر بغض و پر گريه اي بود، سال پركينه اي شد، سال سختي بود، بچه ها رفتند، بچه ها مريض شدند، بچه ها مردند، بچه ها كشته شدند، مادرها ضجه زدند، مادرها دق كردند، چه روزهايي بود، چه روزهاي سختي بود، ....
به همون اهانت شد، طبق معمول به هيچ گرفته شديم، مثل همه اين سالها ناديده گرفته شديم، از رومون رد شدند، بيكارمون كردند، ترسوندنمون و ما هم به قول بابا رفتيم تو قوطي ....
خوب همينه ديگه ... ولي جاي خالي دوستاي رفته خيلي اذيتم مي كنه ...
روز چهارشنبه سوري قرار بود بريم خونه عموت تا با دخترعموت آتيش بازي كني، روز بدي بود و عذر چند تا از دوستاي خوبم رو خواسته بودند به خاطر ايميل زدن و ايميل گرفتن (اه بگذريم حالم بد مي شه) تو راه شركت تا خونه تو اتوبوس من حسابي گريه كردم حسابي يعني ديگه تقريبا چشمام باز نمي شد رسيدم خونه و تو گفتي بريم خونه عمو اينا، من گفتم نه مامان تو با بابا برو من اصلا حوصله ندارم، تو گفتي چرا مامان من اذيت كردم؟، من گفتم نه مادر جان چند تا از دوستام رفتن من دلم براشون تنگ مي شه، تو گفتي كي؟ من گفتم خانم فلاني رو مي شناسي؟ خيلي مهربون بود... تو يه كم فكر كردي و گفتي آره مامان همون دوستت كه خرسي صورتي رو برام خريده بود ديگه مي شناسمش.... دوباره اشكاي من بدبخت سرازير شد ....
باران جام بگذريم، روزهاي بدي بود.
ديگه اميدي هم ندارم به بهتر شدن، فقط دنيا رو سر دست گرفتيم تا هرچه زودتر بگذره ، باد ببردش و تمومش كنه.
مامان تنها

۱۳۸۸ دی ۱۴, دوشنبه

سلام مادر جان
اي ... چه روزهاي بديه اين روزها ... يك چشم اشك يه چشم خون حكايت ماست. دل و دماغ هيچ چيز رو نداريم، هيچ كدوممون ... طفلي تو ... طفلي همه بچه ها، همه مادرها، همه پدرها، طفلي ما ... ما مردم .... ما بيچاره مردمان.



حال همه ما خوب است ... اما تو باور نكن.

به اميد روزها خوب
به اميد روزهاي بهتر
به اميد آينده اي روشن تر، صافتر، بازتر، خوشحالتر، انساني تر و امن تر... (اين اميد را هم تو باور نكن)

مادر تنهاي خيلي غمگين