۱۳۸۹ خرداد ۲۴, دوشنبه

بيست و چهارم خرداد







امروز بيست و چهار روز از خرداد خط خورده است

اگر مي توانستيم به عقب برگريدم و از زمستان بگذريم

از پاييز و تابستان عبور كنيم

ماههاي سرد، ماههاي گرم و ماههاي داغ را پشت سر بگذاريم

روزهاي نفرت و خشم و وحشت را دوره كنيم

با بدبختي به بيست و چهارمين روز از خرداد برسيم و بايستيم

حتما مادراني را خوشحالتر پيدا مي كرديم

والا ما كه هميشه غمگينيم.

حالا شايد هم احتياجي به اين شمارش نبود

اما به راحتي هم نمي شد به گذشته برگشت.

اصلا ما ديگر آنهاي پارسال نيستيم

ما واقعا

واقعا

واقعا

......

ما واقعا چه شديم؟

تنها

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۳, دوشنبه

طفلي به نام شادي
ديريست گم شده است
با چشم هاي روشن براق
با گيسويي بلند به بالاي آرزو
هر كس از او نشاني دارد
ما را كند خبر
اين هم نشان ما:
يك سو خليج فارس
سوي دگر خزر

تولدت مبارك عزيزم.

مامان تنها

اون روزي كه اون عزيز رو ديديم تو سعادت آباد، چند روز قبل از عيد، همه چيزهايي كه دلمون مي خواست رو بهشون گفتيم، از علاقه مون از پي گيري اتفاقاتي كه برآشون مي افته از وضعيت سلامتيشون از عكساشون، از همسر نازنينشون، همه چيز گفتيم ابراز علاقه كرديم چنان اون زن نازنين، همسر گرامي شان را بوسيدم كه احساس كردم سالهاست مي شناسمش، آروزي روزهاي خوب كرديم، از آرزوهامون گفتيم، حتي باران هم براي اولين بار احساس خوشايندي نسبت به غريبه ها داشت، اجازه داد نازنين مرد ببوسدش . حتي وقتي رفتيم بيرون، دوباره برگشتيم، دلمون نمي امد بريم، آمديم اما اون نازنين نبود.
به هر حال چيزي كه آقاي مهندس بايد بهتون مي گفتم و يادم رفت يعني نتونستم بگم اينه كه آقاي مهندس، ما مثل سالهاي قبل مي رويم خريد عيد، حراج بنتون، حراج هوگو، شيريني شيرين و طلايي، گلهاي اركيده زعيم، مثل هر سال دنبال اينا مي ريم ولي ... يه چيزي ته دلمون شكسته كه با هيچ چيزي هم نمي آد اگر چه هم رو در آغوش مي كشيم ، با هيچ سال نويي نو نمي شه اگر چه لباس نو مي پوشيم، با هيچ شعري پرواز نمي كنه اگر چه مي رقصيم، با هيچ چيز ته دلمون شاد نمي شه اگر چه هم رو مي بوسيم، با هيچ ترانه اي بغضمون باز نمي شه اگر چه لبخند مي زنيم. ما با هيچ چيز مثل قبل نمي شيم مگر... مگر ... آزادي.
مي خواستم بگم اگه مردم رو مي بينيد كه با قبل هيچ فرقي نكردند به ظاهرشون توجه نكنيد اونها هم شايد مثل من، مثل ما، دل پر دردي داشته باشند.


آه اگر آزادي سرودي مي خواند
كوچك
كوچكتر حتي از گلوگاه يكي پرنده.


تنها

۱۳۸۹ فروردین ۲۳, دوشنبه

ديوارهاي خاموش شهر
آروزهاي ما
آرزوهاي رفته بر باد ما
آروزهاي رفته از ياد ما را
فرياد مي كنند.

تنها

۱۳۸۹ فروردین ۱۴, شنبه

سلام دخترم
سال نو مبارك
سال كهنه رفت، سالي سختي بود، سال پر بغض و پر گريه اي بود، سال پركينه اي شد، سال سختي بود، بچه ها رفتند، بچه ها مريض شدند، بچه ها مردند، بچه ها كشته شدند، مادرها ضجه زدند، مادرها دق كردند، چه روزهايي بود، چه روزهاي سختي بود، ....
به همون اهانت شد، طبق معمول به هيچ گرفته شديم، مثل همه اين سالها ناديده گرفته شديم، از رومون رد شدند، بيكارمون كردند، ترسوندنمون و ما هم به قول بابا رفتيم تو قوطي ....
خوب همينه ديگه ... ولي جاي خالي دوستاي رفته خيلي اذيتم مي كنه ...
روز چهارشنبه سوري قرار بود بريم خونه عموت تا با دخترعموت آتيش بازي كني، روز بدي بود و عذر چند تا از دوستاي خوبم رو خواسته بودند به خاطر ايميل زدن و ايميل گرفتن (اه بگذريم حالم بد مي شه) تو راه شركت تا خونه تو اتوبوس من حسابي گريه كردم حسابي يعني ديگه تقريبا چشمام باز نمي شد رسيدم خونه و تو گفتي بريم خونه عمو اينا، من گفتم نه مامان تو با بابا برو من اصلا حوصله ندارم، تو گفتي چرا مامان من اذيت كردم؟، من گفتم نه مادر جان چند تا از دوستام رفتن من دلم براشون تنگ مي شه، تو گفتي كي؟ من گفتم خانم فلاني رو مي شناسي؟ خيلي مهربون بود... تو يه كم فكر كردي و گفتي آره مامان همون دوستت كه خرسي صورتي رو برام خريده بود ديگه مي شناسمش.... دوباره اشكاي من بدبخت سرازير شد ....
باران جام بگذريم، روزهاي بدي بود.
ديگه اميدي هم ندارم به بهتر شدن، فقط دنيا رو سر دست گرفتيم تا هرچه زودتر بگذره ، باد ببردش و تمومش كنه.
مامان تنها

۱۳۸۸ دی ۱۴, دوشنبه

سلام مادر جان
اي ... چه روزهاي بديه اين روزها ... يك چشم اشك يه چشم خون حكايت ماست. دل و دماغ هيچ چيز رو نداريم، هيچ كدوممون ... طفلي تو ... طفلي همه بچه ها، همه مادرها، همه پدرها، طفلي ما ... ما مردم .... ما بيچاره مردمان.



حال همه ما خوب است ... اما تو باور نكن.

به اميد روزها خوب
به اميد روزهاي بهتر
به اميد آينده اي روشن تر، صافتر، بازتر، خوشحالتر، انساني تر و امن تر... (اين اميد را هم تو باور نكن)

مادر تنهاي خيلي غمگين

۱۳۸۸ خرداد ۲۷, چهارشنبه

تلخ و سياه

اين روزها همه دود سياهيم، پيچيده در هوا، تاريك و بي ريشه، تلخ و غمگينيم؛ عزاداريم،
آخ باران جان، روزهاي سختي را مي گذرانيم، آرام، غمگين، در سكوت، مات، مبهوت، سياه، تلخ تلخ تلخ .....
گريه مي كنيم، اشك اجازه نمي گيريد، مهلت نمي دهد، رعايت مكان و زمان نمي كند، از چشممان نمي ريزد، از قلبمان اوج مي گيرد و روي لباسهاي سياهمان آرام مي گيرد.
آخ باران جان، اين روزها خسته ايم، انگار خستگي سي و اندي سال را تازه فهميده ايم،
آخ باران جان، ما سخت بزرگ شديم، بزرگ شديم؟ نمي دانم كه اگر كودكي نكنيم بزرگ مي شويم يانه؟ نه، عمرمان زياد شد، بزرگ نشديم. كودكي در ترس كودكي است؟ كودكي زير سايه بمب كودكي است؟ كودكي در ميان صفهاي هميشه كودكي است؟ كودكي در وحشت زندان و اعدام كودكي است؟ كودكي در كنار ترور كودكي است؟ كودكي زير روپوشهاي جلو بسته و تاريك كودكي است؟ كودكي در ميان جنگ خانواده ها كودكي است؟ كودكي در نگاه همسايه هاي كرد در زير زمين ما در وحشت موشك كودكي است؟
آخ باران جان باران جان كودكي ما در كم كردن صداي موسيقي مان تمام شد، در خبر ترور عموهايمان تمام شد، در وحشت نگاه كردن به اسامي اعلامي از تلويزيون تمام شد، در برنج آوردن پنهاني از شمال به خانه تمام شد، در انجزا انجزا انجزا وعده تمام شد، در "شنوندگان عزيز شنوندگان عزيز توجه فرماييد"تمام شد، در نوروزهاي بي رمق تمام شد، در مقنعه چونه دار تمام شد، در " آژيري كه هم اكنون مي شنويد اعلام وضعيت قرمز است" تمام شد. كودكي ما شروع نشده تمام شد.
باران جان اگر اين روزها اينقدر تلخم براي اين است كه نمي خواهم كودكي تو در آغاز راه تمام شود.
تو برايمان دعا كن.

مامان تنهاي تلخ.

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۴, دوشنبه

تولدت مبارك باران رنگين كمان ما





سلام دخترم
سلام نازنينم
تولدت مبارك
سه ساله كه ما باهميم مي دونم كه تو هم خوشحالي همونجور كه ما خوشحاليم، روزي نيست كه من و بابا با هم از دلتنگي هاي در طول روزمون صحبت نكنيم از اين كه دلمون مي خواد هر چه زودتر بريم خونه تا پيش هم باشيم، ساعت كه به چهار و پنج مي رسه ما ديگه هر جايي باشيم بند نمي شيم همونجور كه تو هم تو خونه بند نمي شي، ما سه تايي خيلي خوشبختيم خيلي، دلم مي خواد اينو به خودمون تبريك بگم.

سه سال پيش صبح همين روز به دنيا آمدي و ما در نهايت دقت و مسئوليت بزرگت كرديم . بايد يه روز بشينم و خاطرات نوزادي تو رو بنويسم و بهت بگم كه شبها هر يك ربع يه بار از خواب بيدار مي شدم تا ببينم تو نفس مي كشي يا نه باورت مي شه ساعت موبايل من هر يه ربع يه بار زنگ مي زد. من و بابا پا به پاي هم با عشق بزرگت كرديم.

يه چيزي رو بهت بگم كه بدوني اگه من تو رو تو شش ماهگي گذاشتم پيش مامان فريده و اومدم سركار فقط و فقط به خاطر تو و آينده ات بود، ديگه نه به كارم و سابقه ام، نه به مدرك و درسي كه خوندم، نه به رضايتمندي، نه به ارضا روح اجتماعي بشر، نه به هيچ چيز ديگه فكر نكردم چون هيچ چيز ديگه اي بهتر از بودن مادر پيش بچه اش نبوده و نيست، فقط تو بودي كه مي خواستم برات بهترين ها رو انجام بدم. همين.
حالا هم بايد جمع كنم و بيام خونه همكارام كلي كادو برات خريدن.


هفته ديگه برات تولد مي گيرم (البته مجبورم كردن مي دوني كه من از مهموني تولد خوشم نمي آد)


سالم و سلامت، عاشق و مهربان، عاقل و هدفمند بزرگ شو. لطفا


مامان تنها

پ ن: پست نوشته ديروزه

پ ن: ديروز به هر كس كه مي گفت تولدت مبارك مي گفتي تولد شما مبارك

۱۳۸۸ فروردین ۱۹, چهارشنبه

باراني ها

خوب باران خانم شما حسابي بزرگ شدي و خانمي شدي البته من كه از دوسال پيش فكر مي كردم با يه بچه بزرگ طرفم، حالا كه ديگه معلومه چه مي كنم. يه سال ديگه هم گذشت و خدا رو شكر سال خوبي بود اتفاقات خوبي توش افتاد و اتفاق بدي هم نيفتاد. چند تا از حرفاتو بزنم و برم مي دوني كه حسابي گرفتار كارم.

تو يه بازي درست كردي به نام (ا له له) اين يعني صداي زنگ در. تو مي گي اله له بعد من ايفون رو برمي دارم و مي پرسم كيه؟ بعد تو مي گي منم باران مي خوام بيام با شما بازي كنم، منم چند تا سوال ازت مي پرسم بعد در رو باز مي كنم و تو مي آيي تو.
تو ماشين نشسته بوديم تو گفتي مامان بيا اله اله بازي، بعد زنگ زدي و
من: كيه؟
تو: من بارانم
من: باران چي؟
تو: باران عليزاده
من: اسم بابت چيه؟
تو: امير حسين
من: مامانت چي؟
تو: مامان معصوم
من: اسم پدربزرگ مادربزرگت چي؟
تو: مامان فريده بابا بيژن
من: اسم اون پدر بزرگ مادر بزرگت چيه؟
تو جواب دادي و من ول نكردم و همين جور تمام فك و فاميلمون رو ازت پرسيدم، گفتم اسم باباي دختر عمه هات چيه كه تو گفتي خانم ببخشيد من ديگه اومدم تو.

رفتي تو دست شويي و جيش مي كني و من بهت گفتم:
مامان پي پي ات رو هم بكن
تو: نه مامان ندارم
من: داري مامان الان گفتي دارم
تو: نه مامان آخه ديگه رفت خونه اش
من: من مي شينم اينجا تا تو بكني باشه؟
تو: نه مامان به خدا تارف (تعارف) ندارم كه.

به پدر بزرگت: بابا چه ميخ گنده اي رو برج ميلاده.

به من: مامان ماه چه چاق شده مثل يه توپ گنده و سفيد. (تازگي ها مدام تو آسمون دنبال ماه مي گردي)

به من: مامان تبريقا (تقريبا) يه ماه ديگه تولدمه واي بادكنها، شمعها، كلاهها، كادو ها، مامان ديگه چي ها؟

اينقدر تولد تولد مي كني كه فكر كنم مجبورم برات تولد بگيرم هر چند اصلا مهموني تولد رو دوست ندارم ولي با اين حرفهاي تو مجبورم ديگه... چه كنم.

مامان تنهاي آلزايمري


۱۳۸۷ اسفند ۱۴, چهارشنبه

محاله فردا بيام سركار محاله، بزار براي يه بار هم كه شده يه كاري معطل من بمونه حتي اگه اون كار تصميم گيري روي يه كليم چندين ميليون دلاري باشه كه تاييدش گير مدارك منه، از نظر من هيچ اشكالي نداره هيچ.
خيلي احتياج دارم كه فردا با دخترم تا ساعت ده بخوابيم و با هم بريم نون بخريم و صبحانه بخوريم و ناهار رو به راه كنيم و بازي كنيم و يه كم خونه تكونه كنيم و عصري باهم بريم خريد و شام بخوريم و برگشتن دخترم تو بغلم تو ماشين بخوابه و من احساس كنم خوشبختترين مادر دنيام ...خيلي به اين احساسات احتياج دارم خيلي ...
ادعاها و پارس جنوبي و صورت وضعيتها و جداول و مدارك و ام سي و دفتر كارفرما و كسري بودجه و مزخرفات ديگه دو روز ديگه هم همين جا مي مونه تا روز شنبه كه بعدا يه گلي به سرم بگيرم.

راستي باران جمله هاي عجيب و غريبي مي سازي حيف كه ديگه نمي رسم بيان اينا رو بنويسم: مثلا ديشب مي گي: بي زحمت اون بشه (يعني بچه، اشاره به يكي از خرسهات مي كني) رو ببر دكتر پيش خانم محققي چون نياز به يه آمپول فوق العاده داره.!!

مامان هميشه خسته هميشه دلتنگ

۱۳۸۷ آذر ۶, چهارشنبه

سوالهاي باراني

ديشب بعد از آمدن از خانه عمه گيتي باران به من مي گه:
مامان من كلاس چندمم؟
مامان تو كه هنوز مدرسه نمي ري.
نه حالا بگو كلاس چندمم؟ بگو ديگه.... آخه عمو شاهين گفت
اين سوال عمو شاهين باعث شد بنده به ترتيب مهد كودك، كودكستان و مدرسه رو مفصل براي باران خانم توضيح بدم.

پاهاش رو توآشپزخونه از هم باز كرده و مي گه: مامان اگه اينجوري كنم مي افتم؟
آره مامان جان پايت ليز مي خوره
ولي عمه ليز نمي خوره ... ببين خشتك آدم چه جوري مي شه (خدايا اين كلمه خشتك رو آخه از كجا بلد شدي!!)
تقصير اين عمه خانمه كه بايد حركات ورزشي كششي عجيب و غريب رو به من نشون بده.!!!!

مامان تنها

۱۳۸۷ آبان ۲۵, شنبه

بچه آدم كه خيلي كارهاي بزرگترها رو بكنه آدم كلي ازش متوقع مي شه من الان همين طوري ام به موقعي هايي يادم مي ره اين بچه همش دو نيم ساله است. اين يك يادآوري براي خودم بود.

ديشب پدر باران شيفت بود و خاله مريم آمده بود پيش ما، باران در رو باز كرده و رو به مريم مي گه:
سلام، چطوري رفيق!!

تلفني به پدرش گزارش داده كه:
مثل آدم بزرگا رفتم تو لوالت (توالت) و جيشم رو كردم و يه ... هم دادم!!!!!

به باران مي گم مامان يه روز تو اين هفته مي ريم سرزمين عجايب باشه؟
مي گه : باشه مامان سه شنبه بريم به نظرت خوبه؟!!

به خاله اش اصرار كرده كه بزارتش روي كانتر خاله اش گفته نه خطر ناكه باران خانم هم بي شوخي بهش گفته: خر، بعد هم رفته...

من رو به بابا و دختر: بچه ها هر كي كليپس قهوه اي منو پيدا كنه يه جايزه پيش من داره.
باران رو به بابا: بابا بابا پاشو ... پيداش كن بده به من بدم به مامان تا جايزه بگيرم!

امروز شنبه است دخترم دلم برات تنگ شده، دو ساله كه من با داشتن تو مي آم سركار اما هنوز هرشنبه برام مثل اولين شنبه سخته خيلي خيلي سخته.

با دلتنگي مامان تنها

۱۳۸۷ آبان ۷, سه‌شنبه

سلام دخترم
دختر خوب و مهربونم، راستي مي دونستي چقدر مهربوني؟ تو وقتي كوچكترين نگراني تو چهر آدم مي بيني مي گي:
مامان چي شد؟ كمرت درد گرفت؟ بيا بوست كنم بيا عزيزم.

داشتيم خونه رو تميز مي كرديم و مبلها و صندلي ها وسط اتاقها بود و من مي خواستم برم از تو حياط خلوت پياز بيارم براي غذا بعد به بابات گفتم: اي بابا نمي شه كه از اينجا رد شد و كلي غر زدم. خلاصه رو دو تا مبل رفتم و پريدم و خودم رو رسوندم كه ديدم تو از لاي صندلي هاي خودت رو عبور مي دي و مي گي:
مامان مامان دستت رو بده به من ... آها... بيا ....از اينجا بيا.... من موظابه ات (مواظبت) هستم.

خيلي هم اهل تحليل و تجزيه و بررسي هستي تو همه حرفهات يك پس، نمي شه كه، چون، آخه اينجوري كه نه مامان، و كلي از اين حرفهاست.
ديروز رفتيم شهروند بماند كه تو كلي كمك مي كردي و هر چيز بي ربط و با ربطي رو مي انداختي تو سبد و منو مجبور كردي ده با بريم به خرسي هاي اسباب بازي فروشي سر بزنيم، تو راه برگشت بابا گفت: بچه ها ساندويچ مي خوريد و تو في الفور گفتي:
آره بابا من مي خورم ولي گوجه هاش رو نمي خورم خيارشور هم نمي خورم چون دهنم مي سوزه. ده بار هم گفتي: پس كي قراره ساندويج بخره؟ پس بابا چرا نمي خري؟ يادت نره بابا ساندويج رو!

راستي من امروز به خاطر دايي ات (تو بهش مي گي دايي مويمد) كه يه اتفاق كاري خوب براش افتاده خيلي خوشحالم بايد زود برم شيريني بخرم مامان فريده هم گفته شام سبزي پلو با ماهي داريم همه خونه اونهاييم بايد جشن بگيريم.

گاهي دلم مي خواهد روي خداوند را براي نشان دادن نزديكي روح ام به او ببوسم.

مامان تنهاي خوشحال :)

۱۳۸۷ مهر ۲۴, چهارشنبه

منو ببخش

بارانم، دخترم براي كم كاري هام منو ببخش، ببخش كه مريضي و من نمي تونم بهت برسم كه خودمم مريضم و تا عصر در كنارت نيستم، ببخش اگه بايد بيشتر پيشت مي موندم و نتونستم، ببخش اگه گاهي خستگي بهم غلبه مي كنه و من بي حوصله مي شم، منو به خاطر عصبانيتهام، كم توجهي هام و كم مادري كردنهام ببخش، دلم گرفته كه ديروز تو آزمايشگاه دعوات كردم، كه نتونستم جلو خودم رو بگيرم، كه سه ساعت كلنجار رفتن با تو براي چند سي سي جيش انرژي منو به صفر رسوند، ببخش كه بهت قول دادم كه مي ريم پارك و نبردمت مي دونم زير قول زدن خيلي بده، خوب مي دونم دخترم، اما يه چيزهايي رو نمي دونم، نمي دونم تقصير كيه كه وضع اينطوريه نمي دونم تقصير كيه كه ما نمي دونيم بايد چه كار كنيم، كه ما بايد درس بخونيم و بيايم تو اجتماع و دو پاره و چند پاره شيم بين خونه و بيرون بين بچه و شوهر و كار، بين خودمون و ديگران، بين صبح و عصر، بين گوشه دنج آشپزخانه و پشت ميز جلسه، بين آزمايشگاه اطفال و اتاق جلسات وزارت نفت، بين سوپ مرغ و پارس جنوبي، بين ميليون دلار و هزار تومن، بين ماموريت و مسافرت، بين دوره ها آموزشي و مهموني، بين مادر و خانم مهندس، بين همسر و كارشناس و بين خيلي چيزها. كاش بزرگ كه شدي بهم بگي خوب شد مامان كه گوشه دنج آشپزخونه رو به گوشه اتاق طبقه ششم ساختمان ويلا ترجيح ندادي.

مامان تنهاي اتاق طبقه ششم

۱۳۸۷ شهریور ۵, سه‌شنبه

باران حسابي تو استفاده از كلمات پيشرفت كرده و گاهي همه رو متعجب مي كنه كه چه چيزهايي رو به هم ربط مي ده مثلا:
در حال پاك كردن برگهاي گلدوني ام كه تازه خريديمش، باران از توجه من به گلدون تعجب مي كنه و سوال پيچم مي كنه؟
مامان اينو دوست داري؟ مامان چرا برگاشو پاك مي كني؟ مي دي من بهش آب بدم؟ و ... سنگهاي رنگي تو گلدون رو در آورده و ريخته رو زمين و داره باهاشون بازي مي كنه منم چند باري بهش گفتم كه دست نزنه ولي فايده نداشت. خلاصه بهش گفتم باران خانم اين سنگها و خاكها غذاي گلها هستند اگه تو اونا رو دربياري گلها هم گشنشون مي شه، بدو رفت يه قابلمه اسباب بازي رو آورد و سنگها رو ريخت توش گفتم داري چه كار مي كنه؟
دارم براشون غذا درست مي كنه مي خوام عدس پلو براشون پز كنم (بپزم) تا گشنه نباشن.

به مادربزرگش:
مامان فريده موظابت (مواظب) باش دستت نره لاي در ما بخبخت (بدبخت) شيم.

به خالش كه بارداره:
دستت رو بده من بهت كمك بدم .... موظابت ني ني ات باش نخوره به ديوار (اشاره به شكمش)

تو ماشين نشستيم و داريم از خريد برمي گرديم باباش مي گه مامان باران باران منو دست نداره دستش رو به من نمي ده تو خيابون و سر من داد كشيده و دل منو شكسته منم باهاش قهرم. مامان واسطه مي شه و پدر و دختر باهم آشتي مي كنن بعد از چند دقيقه باران رو به من:
مامان من شيكم بابا رو چي كار كردم؟ (باباش گفت دل منو شكسته)

من به باران: دخترم من فرداشب مي رم بيمارستان پيش خاله تا ني ني اش به دنيا بياد.
باران: چرا؟ نمي خوام بري؟ ا ا دوست ندارم بري.
دخترم اينقدر ني ني شون كوچيكه .... نمي تونه هيچ كاري كنه ... من بايد برم كمكش.
باران: خوب مامان فريده بره
بعد از كلي توضيحات كه چرا مامان فريده و مريم نمي تونن برن مي گه:
خوب بابا بيژن (پدر بزرگش) بره
در نهايت هم گفت: ني ني شون خيلي هم بزرگه. (يعني لازم نيست تو بري)

مامان تنها خاله ساندويج و پارسال (اين اسمها توسط باران به پارسا داده شده)


۱۳۸۷ مرداد ۱۹, شنبه

سخنان باراني

با باران تلفني صحبت مي كنم، بهش مي گم رفتي تو حياط چه كار؟
ا آ خوب من رفتم تو حياط بازي كردم .... مريم هم بازي نكرد ولي .... ديگه ... خيلي خوش گذشت اما.

حسابي خرمون مي كنه مثلا مي گه:
باباجونم خيلي دوست دارم لفا (لطفا) ناخنگير بده.
(واقعا باران عاشق ناخنگيره آخه چرا دختر من ناخن گير چه چيز جذابي داره ها؟)

مامان اينگد اينگد (اينقدر اينقدر) دوستت دارم خيلي خيلي، خمير دندون رو بده.

مامان ميشه يه لحظه بياين اينجا؟

بعد از اينكه از حموم در مي آد:
بابا خان ديگه بايد پي پي ات رو بگي ... باشه!

مامان تنهاي كم حرف

۱۳۸۷ تیر ۲۹, شنبه

گوشه دنج آشپزخانه من و علي و هامون

گوشه دنج آشپزخانه من، دم پنجره و دود سيگار، فكرهايي كه مثل دود از سرم بالا مي روند و گم مي شوند، گوشه آشپزخانه و دود سيگار، غصه هايي كه نمي دانم چيستند، گوشه آشپزخانه و تنهايي ، لگد بزنم به ماهيي كه پرت كردي روي زمين؟ نه دستت رو با پرده پاك نكن، نبايد بري، علي عابديني نيست باور كن بيا سوار پيكانمون بشيم و بريم كاشان، از علي دوباره بپرس "چرا ميگن ابراهيم پدر ايمانه" بپرس ازش و از كوچيك شدن نقشه ايران ناراحت نشو، ذن و هنر نگهداري از موتورسيكلت، سيگار تموم ميشه، " ازدواج ما ديگه نمي تونه ادامه پيدا كنه" برو تفنگت رو بردار و بيار، بيار و براي خانم سليماني تعريف كن و بزار فاطمه خانم رو صدا كنه چه اشكالي داره، معجزه اي در راه نيست نه اينوري نه اونوري، آره اون مرتيكه عظيمي گه، كراوات واقعا مال تو بود، چرا نذاشت با مريضهاش حال كني، سانتريفيوژ چي شد آخه تو كه فروشنده نبودي، علي گير كرده تو برج سازي با مهرجويي نمي تونه به اون سرعت خودش رو به شمال برسونه باور كن، به آب نزني ها، علي نمي رسه، علي نمي تونه برسه،...... علي واقعا نرسيد و هامون ماهي شد و رفت.
من گوشه آشپزخونه ايستادم دم پنجره با سيگارم، چقدر در تمام زندگيم آرزوي داشتن علي عابديني رو داشتم ولي حالا .... كاش هامون مي موند.

تنها

۱۳۸۷ تیر ۱۹, چهارشنبه

حالت به شود ....

من خوب شدم، يك هفته بد رو گذروندم، مرخصي گرفتم، استراحت كردم، كار نكردم، خوابيدم ولي حالم خوب نشد كه نشد، تصادفا ديروز يه فيلم ديدم كه وقتي تموم شد ديدم مثل اينكه رويه راه شدم به همين راحتي بخش پاياني فيلم پري مهرجويي بعد حال منو خوب كرد آره به همين راحتي يه بخش از يه فيلم اونم يه فيلمي كه حداقل سي بارديده امش .... به خاطر كوزه به سرها يا به قول سالينجر به حاطر خانم چاقه .... و بعد دور و برم دوباره پر از رنگ شد و هاله خاكستري از بين رفت ..... چه خوب .... امرزو عصر هم مي ريم تجريش با دختركم و شوهركم دست هاي هم رو مي گيريم و كلي كيف مي كنيم و شام مي خوريم و خريد مي كنيم و دختركم تو بغلم مي خوابه و من حظ عالم رو مي برم ... نبايد يادم بره كه روحم به چه چيزهايي نياز داره به چيزهايي كه هر روز ازشون سيراب مي شد و حالا مشلغه هاي اجازه قطره چكاني هم نمي دهند و تشنه نگهش مي دارند ... نه نبايد يادم بره نه يادم نمي ره.

تنها

۱۳۸۷ تیر ۱۶, یکشنبه

باران و تنها

خيلي اوضاع روبه راهي نيست يه جور نااميدي و دلسردي در من ايجاد شده كه تا به حال سابقه نداشته آستانه تحملم خيلي پايين آمده و احساسات بدي رو تجربه مي كنم انگار به يه بن بست رسيده باشم آخ باران باران جان اگه تو نبودي، بابا نبود اگه مامان فريده اينا نبودن ديگه هيچي وجود نداشت ديگه هيچي برام اهميت نداشت ...


خوب بزار برات بگم كه چه حرفهاي گنده گنده اي مي زني ، ديروز كه خالت اينا امده بودن خونه مادربزرگ تو در رو باز كردي و گفتي:
عليرضا هم اومده؟ خدايا شكرت كه عليرضا اومده

رفته بودي تو حموم تا من بيام بشورمت دم در حموم به من گفتي:
مامان شما داري تشريف مي آري منو بشوري؟

بابا بهت گفت كه باران زود باش اسباب بازيهات رو جمع كن تو هم بهش گفتي:
باشه جمع مي كنم خيالت راحت

بقيه حرفهات يادم نمي آد باشه براي يه روز بهتر، به اميد روزهاي بهتر براي همه و براي ما...

تنها

۱۳۸۷ تیر ۳, دوشنبه

كلمه ها و انتخابها

وقتي كلمه ها اينقدر مهمند وقتي ترتيبشون، بيانشون، آهنگشون، سرعتشون، گردششون، لحنشون ... وقتي اينقدر مهمند وقتي بي نظم گفته مي شن وقتي با لحن غريبانه و صداي كش دار و سريع بيان مي شن ديگه اون زيبايي رو ندارند و من آرزو مي كنم اي كاش همانجا مي ماندند بيرون نمي آمدند و انتخابهاي ما را به گند نمي كشيدند. همين كلمه ها همين كلمه هاي نازنين ما ....

تنها