باران حسابي تو استفاده از كلمات پيشرفت كرده و گاهي همه رو متعجب مي كنه كه چه چيزهايي رو به هم ربط مي ده مثلا:
در حال پاك كردن برگهاي گلدوني ام كه تازه خريديمش، باران از توجه من به گلدون تعجب مي كنه و سوال پيچم مي كنه؟
مامان اينو دوست داري؟ مامان چرا برگاشو پاك مي كني؟ مي دي من بهش آب بدم؟ و ... سنگهاي رنگي تو گلدون رو در آورده و ريخته رو زمين و داره باهاشون بازي مي كنه منم چند باري بهش گفتم كه دست نزنه ولي فايده نداشت. خلاصه بهش گفتم باران خانم اين سنگها و خاكها غذاي گلها هستند اگه تو اونا رو دربياري گلها هم گشنشون مي شه، بدو رفت يه قابلمه اسباب بازي رو آورد و سنگها رو ريخت توش گفتم داري چه كار مي كنه؟
دارم براشون غذا درست مي كنه مي خوام عدس پلو براشون پز كنم (بپزم) تا گشنه نباشن.
به مادربزرگش:
مامان فريده موظابت (مواظب) باش دستت نره لاي در ما بخبخت (بدبخت) شيم.
به خالش كه بارداره:
دستت رو بده من بهت كمك بدم .... موظابت ني ني ات باش نخوره به ديوار (اشاره به شكمش)
تو ماشين نشستيم و داريم از خريد برمي گرديم باباش مي گه مامان باران باران منو دست نداره دستش رو به من نمي ده تو خيابون و سر من داد كشيده و دل منو شكسته منم باهاش قهرم. مامان واسطه مي شه و پدر و دختر باهم آشتي مي كنن بعد از چند دقيقه باران رو به من:
مامان من شيكم بابا رو چي كار كردم؟ (باباش گفت دل منو شكسته)
من به باران: دخترم من فرداشب مي رم بيمارستان پيش خاله تا ني ني اش به دنيا بياد.
باران: چرا؟ نمي خوام بري؟ ا ا دوست ندارم بري.
دخترم اينقدر ني ني شون كوچيكه .... نمي تونه هيچ كاري كنه ... من بايد برم كمكش.
باران: خوب مامان فريده بره
بعد از كلي توضيحات كه چرا مامان فريده و مريم نمي تونن برن مي گه:
خوب بابا بيژن (پدر بزرگش) بره
در نهايت هم گفت: ني ني شون خيلي هم بزرگه. (يعني لازم نيست تو بري)
مامان تنها خاله ساندويج و پارسال (اين اسمها توسط باران به پارسا داده شده)
در حال پاك كردن برگهاي گلدوني ام كه تازه خريديمش، باران از توجه من به گلدون تعجب مي كنه و سوال پيچم مي كنه؟
مامان اينو دوست داري؟ مامان چرا برگاشو پاك مي كني؟ مي دي من بهش آب بدم؟ و ... سنگهاي رنگي تو گلدون رو در آورده و ريخته رو زمين و داره باهاشون بازي مي كنه منم چند باري بهش گفتم كه دست نزنه ولي فايده نداشت. خلاصه بهش گفتم باران خانم اين سنگها و خاكها غذاي گلها هستند اگه تو اونا رو دربياري گلها هم گشنشون مي شه، بدو رفت يه قابلمه اسباب بازي رو آورد و سنگها رو ريخت توش گفتم داري چه كار مي كنه؟
دارم براشون غذا درست مي كنه مي خوام عدس پلو براشون پز كنم (بپزم) تا گشنه نباشن.
به مادربزرگش:
مامان فريده موظابت (مواظب) باش دستت نره لاي در ما بخبخت (بدبخت) شيم.
به خالش كه بارداره:
دستت رو بده من بهت كمك بدم .... موظابت ني ني ات باش نخوره به ديوار (اشاره به شكمش)
تو ماشين نشستيم و داريم از خريد برمي گرديم باباش مي گه مامان باران باران منو دست نداره دستش رو به من نمي ده تو خيابون و سر من داد كشيده و دل منو شكسته منم باهاش قهرم. مامان واسطه مي شه و پدر و دختر باهم آشتي مي كنن بعد از چند دقيقه باران رو به من:
مامان من شيكم بابا رو چي كار كردم؟ (باباش گفت دل منو شكسته)
من به باران: دخترم من فرداشب مي رم بيمارستان پيش خاله تا ني ني اش به دنيا بياد.
باران: چرا؟ نمي خوام بري؟ ا ا دوست ندارم بري.
دخترم اينقدر ني ني شون كوچيكه .... نمي تونه هيچ كاري كنه ... من بايد برم كمكش.
باران: خوب مامان فريده بره
بعد از كلي توضيحات كه چرا مامان فريده و مريم نمي تونن برن مي گه:
خوب بابا بيژن (پدر بزرگش) بره
در نهايت هم گفت: ني ني شون خيلي هم بزرگه. (يعني لازم نيست تو بري)
مامان تنها خاله ساندويج و پارسال (اين اسمها توسط باران به پارسا داده شده)