۱۳۸۷ اردیبهشت ۸, یکشنبه

دستورات دخترانه

پريشب پدرش از دست دختر عصباني شده بود از بس كه اسباب بازي هاش تو تمام خونه ولو بود از زير مبلها بگير تا تو آشپزخونه و زير تخت و زير فرش (مدادرنگي ها، سي دي ها، گل سرها و بقيه چيزهايي كه مي تونه زير فرش قايم كنه) خلاصه پدر عصباني به دختر تشر مي زنه كه:
تمام وسايلت رو جمع مي كني مي بري تو اتاقت مي ريزي تو سبدت ، زود باش ، خونه شده بازار شام و ...
دختر با چشمهاي سياهش از زير موهاي سياهش كه هميشه تو چشماشه به باباش با اخم نگاه مي كنه مي گه: ا بابا نكن ديگه
پدر عصباني مي گه: زود باش نكن نداريم همين الان بايد جمع كني
دختر با غرغر مي ره تو اتاقش و مشغول جمع كردن و با خرسي هاش حرف زدن مي شه در اين حين گاهي دستورات بابا رو به خرسي هاش مي ده


چند دقيقه بعد مي آد تو اتاق خواب ما و رو به پدرش مي گه: زود باش اينارو جمع كن ببينم بابا ... زود باش ديگه .. اه
من از خنده هاي پدرش از جاي هميشگي ام همون گوشه دنجم مي رم تو اتاق و پدرش به كيف و جوراباش كه كف زمين افتاده اشاره مي كنه و ميگه دختر خانم دستور دادند بنده اين وسايلم رو از رو زمين جمع كنم. راست مي گه دخترم ديگه، به دستورات من كه توجهي نشده شايد به دستورات دخترك توجه شود!

مامان تنهاي خندان

تابستانه

ديروز داشتم لباسهاي تازه اي كه براش خريده بودم تنش مي كردم ببينم اندازه اش هست يا نه كه همشون هم تنگ بودند، خلاصه همون جوري لخت تو خونه مي دويد و شادي مي كرد و جيغ مي كشيد، خاله اش بهش مي گفت:
سرما مي خوري كولر روشنه بيا لباساتو تنت كنم
(همين جور كه مي دويد و جيع و داد مي كرد) نه نه نه نمي آم
بيا عزيز من سرما مي خوري ها
نه نمي آم مي خوام راحت باشم خوب

مامان تنهاي ذوق مرگ

۱۳۸۷ اردیبهشت ۷, شنبه

خستگي

ديروز دخترم مشغول بازي بود و خرسي هاش كنارش بودند و باهاشون درد و دل مي كرد در حين صحبتهاش به خرسي صورتي گفت:خشته شدم به خدا
خيلي ناراحت شدم خواستم ازش بپرسم مگه چي شده ولي ترجيح دادم متوجه دزدكي گوش دادنهاي من نشه ولي كل موضوع ناراحتم كرد. مجموعا تو ديدن ناراحتي ديگران خيلي قوي نيستم ، در مورد دخترم اين قدرت تقريبا به صفر نزديك مي شه، ولي همين جور كه تو گوشه دنجم مشغول شستن ظرفهام بودم فكر كردم كه دخترم احتمالا خيلي اين جمله رو از دهن من شنيده ، موقعهايي كه خسته از رفتارهاي عجيب و غريب آدما تو محيط كار به خونه برمي گردم، موقعهايي كه تو محيط اطرافم تو مواجهه با برخوردهاي غير مسئولانه، غير متمدنانه و خالي از تفكر اطرافيانم و واقعا كلافه مي شم، موقعهايي كه از همين گوشه دنج اخبار بيست و سي رو مي بينم، وقتي نتايج انتخابات معلوم مي شه، ياد شرق و هم ميهن مي افتم، وقتي فكر مي كنم نكنه شهروند هم بسته شه، وقت رانندگي،‌ وقتي با پدرم وارد بحث ميشم، اوضاع بيمارستانها، دبيرستان كهنه و پوسيده و نمور ما كه هر روز صبح و عصر از جلوش رد مي شم، وضع اقتصادي، رئيس جمهور، پارلمان، راديو و تلويزيون، كيهان،‌ طرحهاي دولت، طرحهاي نيروي انتظامي، طرحهاي مجلس واي خدا چقدر طرح چقدر بي نظمي جقدر بي قانوني، پول مملكت دود شد، انرژيمون، وقتمون، جوونيمون، واي خدا چقدر خسته ام واقعا چقدر خسته ام.


تنهاي خسته ي خسته ي خسته

سخنان باراني

نزديكهاي ظهره زنگ مي زنم خونه مامان، دخترم گوشي رو برمي داره و با هم صحبت مي كنيم وسطهاي صحبتهامون بي مقدمه مي گه:
مژاحم نشم خودافظ
هرچي الو الو كردم ديدم نه بابا رفته.

مامان تنهاي گوشي به دست مانده

۱۳۸۷ اردیبهشت ۶, جمعه

سخنان باراني

ساعت حدود 10 صبحه و ما سه تايي تو تخت خوابيم دخترك زودتر بيدار شده و مارو مجبور مي كنه بيدار شيم گفتگوي صبحانه ما به اين ترتيبه:
مامان پاشو صبونه دويوست (درست) كن
باشه مامان بزار يه كمي حرف بزنيم
پاشو دير شد

به نظرت اسم ني ني خاله رو چي بزاريم
؟ (فكر مي كنه) نمي دونم
حالا يه چيزي بگو ديگه
(باز فكر مي كنه)؟
به نظر من سام خوبه نه؟
...
سام خوبه ديگه
شام؟ نه! شاندويج خوبه....

مي ريم شهروند به خاظر انبار گرداني تعطيله:
اه شهبند تعطيل بود حالمون رو گرفت

در حين بازي:
خشي (خرسي) پي پي كردي؟ بو مي دي! بزا پوشك بيارم بريم تو حموم بشورمت.ديگه پي پي نكني ها.. باشه؟ باشه.

تو خونه پدر بزرگ در حال پيدا كردن خالش:
ميم (مريم) كجايي؟ ميم دشوييي؟ (دستشويي هستي) ميم حمومي؟ ميم پدسوخته كجايي؟

يادآوري خاطرات تولد خطاب به مادر بزرگ:
مامان يادته تولدم بود من شما (شمعها) رو فوت كردم ... خوب بود.... يادته؟

با پدرش فكر مي كنيم براي تولدش غذا چي بگيريم اسم چندتا غذا رو مي آريم:
براي منم پيزا... باشه؟

يه بورس تا شو تو كيفش داره برش مي داره و مي آد پيش من:
مامان اين خيلي با ممش (بامزه است) مگه نه؟

در زمانهاي ابراز محبتهامون:
خيي (خيلي) اين ماما رو دوش دايم.

مامان تنهاي احساساتي

۱۳۸۷ اردیبهشت ۴, چهارشنبه

روي صحبتم با شماست

سلام
ما ديشب رفتيم يه مراسم نمي دونم پاتختي يا يه همچون چيزي (دو سه هفته از عروسي گذشته و احتمالا ديگه پاتختي نبود ..) شما هم كه رقص و آواز رو حسابي دوست داري شاد و شنگول بودي ، دست مي زدي و مي رقصيدي.
كارهاي عجيب و غريب هم كردي مثلا سه چهار تا شيريني خوردي اونم وقتي كه خانم صاحبخونه به شما شيريني تعارف كرد و من گفتم : مرسي اهل شيريني نيست! تو يه بار هم به خانم صابخونه گفتي من يه شينيني ديگه مي خوام!
به هر كس كه وارد مي شد سلام كردي و رفتي وسط جمع و به همه يه دل سير نگاه كردي به هر كي خواستي خنديدي و به بعضي ها اخم كردي ....
يه چيزي هم كه مي خوري صورتت حسابي كثيف مي شه انگار سياه مي شه ... باور كن ... ما اصطلاحا اين جور مواقع بهت مي گيم عين اسفند دود كنا شدي البته مي بخشيد ديگه فقط كه شما قرار نيست با ما شوخي كنيد .. شوخيهات مي دوني چيه مثلا به چراغ راهنمايي قرمز كه مي رسيم ميگي ا مامان اين آبيه بعدش هم مي خندي يا گاهي پدرت رو با نام پدربزرگت صدا مي كني و هممون مي خنديم .
واقعيت اينه كه فكر مي كنم ما خوشبختيم .خيلي خيلي زياد.
ازت ممنونم.
هفته ديگه تولدته و من هنوز نمي دونم بايد چه كار كنم!
مادر تنهاي خوشبخت

۱۳۸۷ اردیبهشت ۲, دوشنبه

تا يادم نرفته

تا يادم نرفته اينو بگم:
زنگ زذم خونه مامانم دختركم گوشي رو برداشت:
سيام
سلام عزيزم، خوبي؟
آيه
چه كار مي كردي؟
من يفتم مسافرت
مسافرت رفتي؟ كجا؟
تو حياط
خوش گذشت؟
آيه آب بازي كردم.

دو هفته ديگه دوساله مي شه و عاشق عروسي و تولد و رقص و توت فرنگي و چراغ كوچيك (چراغ عابر) و البته ماموريته چون تا از دست من ناراحت مي شه مي گه بويو مابوريت.

مامان تنهاي خوش حافظه

من و تو و فراموشي

گفتم بيام اينجا ، تو اين خونه جديد، يه چيزايي كه نبايد يادم بره و نبايد يادمون بره رو بنويسم ، مثلا از حرفهاي تو يا از حرفهاي دل خودم از گوشه آشپزخونه ام و يا از ميز كارم يا از هر چيزي كه بايد نوشته شه...
الان يادم نيست جمله هايي كه ديروز گفتي و من و پدرت به قهقه افتاديم چي بود... عجب ... يعني دقيقا كلمات يادم نيست والا مضمون كه يادمه عزيزم ....
مي دوني بايد يه مداد بزارم پشت گوشم هر جا لازم بود هرچي گفتي و دلم خواست بنويسم.... اينجوري تو هم راحتتر رو در و ديوار نقاشي مي كشي و خيال هممون هم راحته.
مادر تنهاي فراموشكار

ميراث مادرانه

آيا مادرم بايد زنانگي بيشتري به من مي آموخت يا زنانگي ميراثي است كه كسب نمي شود بلكه اهدا مي شود و مثل رنگ چشمهايت در تو ايجاد مي شود و باقي مي ماند؟
دخترم از من مي آموزد و يا من داشته ي اندكم را به او مي سپارم؟
نمي دانم!!

تنهاي نادان



۱۳۸۷ اردیبهشت ۱, یکشنبه

آغاز مي شويم

دوباره پس از سالها سلام
سلام بر دنياي دور و آشنا
سلام بر دنياي دنج و غريبه و گيج
سلام بر گوشه امن دنياي خيالي من
به مانند گوشه دنج آشپزخانه من باش
به وقت تنهايي
من، دود و صداي هود.
تنها