۱۳۸۷ اردیبهشت ۲, دوشنبه

من و تو و فراموشي

گفتم بيام اينجا ، تو اين خونه جديد، يه چيزايي كه نبايد يادم بره و نبايد يادمون بره رو بنويسم ، مثلا از حرفهاي تو يا از حرفهاي دل خودم از گوشه آشپزخونه ام و يا از ميز كارم يا از هر چيزي كه بايد نوشته شه...
الان يادم نيست جمله هايي كه ديروز گفتي و من و پدرت به قهقه افتاديم چي بود... عجب ... يعني دقيقا كلمات يادم نيست والا مضمون كه يادمه عزيزم ....
مي دوني بايد يه مداد بزارم پشت گوشم هر جا لازم بود هرچي گفتي و دلم خواست بنويسم.... اينجوري تو هم راحتتر رو در و ديوار نقاشي مي كشي و خيال هممون هم راحته.
مادر تنهاي فراموشكار

هیچ نظری موجود نیست: