پريشب پدرش از دست دختر عصباني شده بود از بس كه اسباب بازي هاش تو تمام خونه ولو بود از زير مبلها بگير تا تو آشپزخونه و زير تخت و زير فرش (مدادرنگي ها، سي دي ها، گل سرها و بقيه چيزهايي كه مي تونه زير فرش قايم كنه) خلاصه پدر عصباني به دختر تشر مي زنه كه:
تمام وسايلت رو جمع مي كني مي بري تو اتاقت مي ريزي تو سبدت ، زود باش ، خونه شده بازار شام و ...
دختر با چشمهاي سياهش از زير موهاي سياهش كه هميشه تو چشماشه به باباش با اخم نگاه مي كنه مي گه: ا بابا نكن ديگه
پدر عصباني مي گه: زود باش نكن نداريم همين الان بايد جمع كني
دختر با غرغر مي ره تو اتاقش و مشغول جمع كردن و با خرسي هاش حرف زدن مي شه در اين حين گاهي دستورات بابا رو به خرسي هاش مي ده
چند دقيقه بعد مي آد تو اتاق خواب ما و رو به پدرش مي گه: زود باش اينارو جمع كن ببينم بابا ... زود باش ديگه .. اه
من از خنده هاي پدرش از جاي هميشگي ام همون گوشه دنجم مي رم تو اتاق و پدرش به كيف و جوراباش كه كف زمين افتاده اشاره مي كنه و ميگه دختر خانم دستور دادند بنده اين وسايلم رو از رو زمين جمع كنم. راست مي گه دخترم ديگه، به دستورات من كه توجهي نشده شايد به دستورات دخترك توجه شود!
مامان تنهاي خندان
تمام وسايلت رو جمع مي كني مي بري تو اتاقت مي ريزي تو سبدت ، زود باش ، خونه شده بازار شام و ...
دختر با چشمهاي سياهش از زير موهاي سياهش كه هميشه تو چشماشه به باباش با اخم نگاه مي كنه مي گه: ا بابا نكن ديگه
پدر عصباني مي گه: زود باش نكن نداريم همين الان بايد جمع كني
دختر با غرغر مي ره تو اتاقش و مشغول جمع كردن و با خرسي هاش حرف زدن مي شه در اين حين گاهي دستورات بابا رو به خرسي هاش مي ده
چند دقيقه بعد مي آد تو اتاق خواب ما و رو به پدرش مي گه: زود باش اينارو جمع كن ببينم بابا ... زود باش ديگه .. اه
من از خنده هاي پدرش از جاي هميشگي ام همون گوشه دنجم مي رم تو اتاق و پدرش به كيف و جوراباش كه كف زمين افتاده اشاره مي كنه و ميگه دختر خانم دستور دادند بنده اين وسايلم رو از رو زمين جمع كنم. راست مي گه دخترم ديگه، به دستورات من كه توجهي نشده شايد به دستورات دخترك توجه شود!
مامان تنهاي خندان
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر