۱۳۸۷ آذر ۶, چهارشنبه

سوالهاي باراني

ديشب بعد از آمدن از خانه عمه گيتي باران به من مي گه:
مامان من كلاس چندمم؟
مامان تو كه هنوز مدرسه نمي ري.
نه حالا بگو كلاس چندمم؟ بگو ديگه.... آخه عمو شاهين گفت
اين سوال عمو شاهين باعث شد بنده به ترتيب مهد كودك، كودكستان و مدرسه رو مفصل براي باران خانم توضيح بدم.

پاهاش رو توآشپزخونه از هم باز كرده و مي گه: مامان اگه اينجوري كنم مي افتم؟
آره مامان جان پايت ليز مي خوره
ولي عمه ليز نمي خوره ... ببين خشتك آدم چه جوري مي شه (خدايا اين كلمه خشتك رو آخه از كجا بلد شدي!!)
تقصير اين عمه خانمه كه بايد حركات ورزشي كششي عجيب و غريب رو به من نشون بده.!!!!

مامان تنها

۱۳۸۷ آبان ۲۵, شنبه

بچه آدم كه خيلي كارهاي بزرگترها رو بكنه آدم كلي ازش متوقع مي شه من الان همين طوري ام به موقعي هايي يادم مي ره اين بچه همش دو نيم ساله است. اين يك يادآوري براي خودم بود.

ديشب پدر باران شيفت بود و خاله مريم آمده بود پيش ما، باران در رو باز كرده و رو به مريم مي گه:
سلام، چطوري رفيق!!

تلفني به پدرش گزارش داده كه:
مثل آدم بزرگا رفتم تو لوالت (توالت) و جيشم رو كردم و يه ... هم دادم!!!!!

به باران مي گم مامان يه روز تو اين هفته مي ريم سرزمين عجايب باشه؟
مي گه : باشه مامان سه شنبه بريم به نظرت خوبه؟!!

به خاله اش اصرار كرده كه بزارتش روي كانتر خاله اش گفته نه خطر ناكه باران خانم هم بي شوخي بهش گفته: خر، بعد هم رفته...

من رو به بابا و دختر: بچه ها هر كي كليپس قهوه اي منو پيدا كنه يه جايزه پيش من داره.
باران رو به بابا: بابا بابا پاشو ... پيداش كن بده به من بدم به مامان تا جايزه بگيرم!

امروز شنبه است دخترم دلم برات تنگ شده، دو ساله كه من با داشتن تو مي آم سركار اما هنوز هرشنبه برام مثل اولين شنبه سخته خيلي خيلي سخته.

با دلتنگي مامان تنها

۱۳۸۷ آبان ۷, سه‌شنبه

سلام دخترم
دختر خوب و مهربونم، راستي مي دونستي چقدر مهربوني؟ تو وقتي كوچكترين نگراني تو چهر آدم مي بيني مي گي:
مامان چي شد؟ كمرت درد گرفت؟ بيا بوست كنم بيا عزيزم.

داشتيم خونه رو تميز مي كرديم و مبلها و صندلي ها وسط اتاقها بود و من مي خواستم برم از تو حياط خلوت پياز بيارم براي غذا بعد به بابات گفتم: اي بابا نمي شه كه از اينجا رد شد و كلي غر زدم. خلاصه رو دو تا مبل رفتم و پريدم و خودم رو رسوندم كه ديدم تو از لاي صندلي هاي خودت رو عبور مي دي و مي گي:
مامان مامان دستت رو بده به من ... آها... بيا ....از اينجا بيا.... من موظابه ات (مواظبت) هستم.

خيلي هم اهل تحليل و تجزيه و بررسي هستي تو همه حرفهات يك پس، نمي شه كه، چون، آخه اينجوري كه نه مامان، و كلي از اين حرفهاست.
ديروز رفتيم شهروند بماند كه تو كلي كمك مي كردي و هر چيز بي ربط و با ربطي رو مي انداختي تو سبد و منو مجبور كردي ده با بريم به خرسي هاي اسباب بازي فروشي سر بزنيم، تو راه برگشت بابا گفت: بچه ها ساندويچ مي خوريد و تو في الفور گفتي:
آره بابا من مي خورم ولي گوجه هاش رو نمي خورم خيارشور هم نمي خورم چون دهنم مي سوزه. ده بار هم گفتي: پس كي قراره ساندويج بخره؟ پس بابا چرا نمي خري؟ يادت نره بابا ساندويج رو!

راستي من امروز به خاطر دايي ات (تو بهش مي گي دايي مويمد) كه يه اتفاق كاري خوب براش افتاده خيلي خوشحالم بايد زود برم شيريني بخرم مامان فريده هم گفته شام سبزي پلو با ماهي داريم همه خونه اونهاييم بايد جشن بگيريم.

گاهي دلم مي خواهد روي خداوند را براي نشان دادن نزديكي روح ام به او ببوسم.

مامان تنهاي خوشحال :)

۱۳۸۷ مهر ۲۴, چهارشنبه

منو ببخش

بارانم، دخترم براي كم كاري هام منو ببخش، ببخش كه مريضي و من نمي تونم بهت برسم كه خودمم مريضم و تا عصر در كنارت نيستم، ببخش اگه بايد بيشتر پيشت مي موندم و نتونستم، ببخش اگه گاهي خستگي بهم غلبه مي كنه و من بي حوصله مي شم، منو به خاطر عصبانيتهام، كم توجهي هام و كم مادري كردنهام ببخش، دلم گرفته كه ديروز تو آزمايشگاه دعوات كردم، كه نتونستم جلو خودم رو بگيرم، كه سه ساعت كلنجار رفتن با تو براي چند سي سي جيش انرژي منو به صفر رسوند، ببخش كه بهت قول دادم كه مي ريم پارك و نبردمت مي دونم زير قول زدن خيلي بده، خوب مي دونم دخترم، اما يه چيزهايي رو نمي دونم، نمي دونم تقصير كيه كه وضع اينطوريه نمي دونم تقصير كيه كه ما نمي دونيم بايد چه كار كنيم، كه ما بايد درس بخونيم و بيايم تو اجتماع و دو پاره و چند پاره شيم بين خونه و بيرون بين بچه و شوهر و كار، بين خودمون و ديگران، بين صبح و عصر، بين گوشه دنج آشپزخانه و پشت ميز جلسه، بين آزمايشگاه اطفال و اتاق جلسات وزارت نفت، بين سوپ مرغ و پارس جنوبي، بين ميليون دلار و هزار تومن، بين ماموريت و مسافرت، بين دوره ها آموزشي و مهموني، بين مادر و خانم مهندس، بين همسر و كارشناس و بين خيلي چيزها. كاش بزرگ كه شدي بهم بگي خوب شد مامان كه گوشه دنج آشپزخونه رو به گوشه اتاق طبقه ششم ساختمان ويلا ترجيح ندادي.

مامان تنهاي اتاق طبقه ششم

۱۳۸۷ شهریور ۵, سه‌شنبه

باران حسابي تو استفاده از كلمات پيشرفت كرده و گاهي همه رو متعجب مي كنه كه چه چيزهايي رو به هم ربط مي ده مثلا:
در حال پاك كردن برگهاي گلدوني ام كه تازه خريديمش، باران از توجه من به گلدون تعجب مي كنه و سوال پيچم مي كنه؟
مامان اينو دوست داري؟ مامان چرا برگاشو پاك مي كني؟ مي دي من بهش آب بدم؟ و ... سنگهاي رنگي تو گلدون رو در آورده و ريخته رو زمين و داره باهاشون بازي مي كنه منم چند باري بهش گفتم كه دست نزنه ولي فايده نداشت. خلاصه بهش گفتم باران خانم اين سنگها و خاكها غذاي گلها هستند اگه تو اونا رو دربياري گلها هم گشنشون مي شه، بدو رفت يه قابلمه اسباب بازي رو آورد و سنگها رو ريخت توش گفتم داري چه كار مي كنه؟
دارم براشون غذا درست مي كنه مي خوام عدس پلو براشون پز كنم (بپزم) تا گشنه نباشن.

به مادربزرگش:
مامان فريده موظابت (مواظب) باش دستت نره لاي در ما بخبخت (بدبخت) شيم.

به خالش كه بارداره:
دستت رو بده من بهت كمك بدم .... موظابت ني ني ات باش نخوره به ديوار (اشاره به شكمش)

تو ماشين نشستيم و داريم از خريد برمي گرديم باباش مي گه مامان باران باران منو دست نداره دستش رو به من نمي ده تو خيابون و سر من داد كشيده و دل منو شكسته منم باهاش قهرم. مامان واسطه مي شه و پدر و دختر باهم آشتي مي كنن بعد از چند دقيقه باران رو به من:
مامان من شيكم بابا رو چي كار كردم؟ (باباش گفت دل منو شكسته)

من به باران: دخترم من فرداشب مي رم بيمارستان پيش خاله تا ني ني اش به دنيا بياد.
باران: چرا؟ نمي خوام بري؟ ا ا دوست ندارم بري.
دخترم اينقدر ني ني شون كوچيكه .... نمي تونه هيچ كاري كنه ... من بايد برم كمكش.
باران: خوب مامان فريده بره
بعد از كلي توضيحات كه چرا مامان فريده و مريم نمي تونن برن مي گه:
خوب بابا بيژن (پدر بزرگش) بره
در نهايت هم گفت: ني ني شون خيلي هم بزرگه. (يعني لازم نيست تو بري)

مامان تنها خاله ساندويج و پارسال (اين اسمها توسط باران به پارسا داده شده)


۱۳۸۷ مرداد ۱۹, شنبه

سخنان باراني

با باران تلفني صحبت مي كنم، بهش مي گم رفتي تو حياط چه كار؟
ا آ خوب من رفتم تو حياط بازي كردم .... مريم هم بازي نكرد ولي .... ديگه ... خيلي خوش گذشت اما.

حسابي خرمون مي كنه مثلا مي گه:
باباجونم خيلي دوست دارم لفا (لطفا) ناخنگير بده.
(واقعا باران عاشق ناخنگيره آخه چرا دختر من ناخن گير چه چيز جذابي داره ها؟)

مامان اينگد اينگد (اينقدر اينقدر) دوستت دارم خيلي خيلي، خمير دندون رو بده.

مامان ميشه يه لحظه بياين اينجا؟

بعد از اينكه از حموم در مي آد:
بابا خان ديگه بايد پي پي ات رو بگي ... باشه!

مامان تنهاي كم حرف

۱۳۸۷ تیر ۲۹, شنبه

گوشه دنج آشپزخانه من و علي و هامون

گوشه دنج آشپزخانه من، دم پنجره و دود سيگار، فكرهايي كه مثل دود از سرم بالا مي روند و گم مي شوند، گوشه آشپزخانه و دود سيگار، غصه هايي كه نمي دانم چيستند، گوشه آشپزخانه و تنهايي ، لگد بزنم به ماهيي كه پرت كردي روي زمين؟ نه دستت رو با پرده پاك نكن، نبايد بري، علي عابديني نيست باور كن بيا سوار پيكانمون بشيم و بريم كاشان، از علي دوباره بپرس "چرا ميگن ابراهيم پدر ايمانه" بپرس ازش و از كوچيك شدن نقشه ايران ناراحت نشو، ذن و هنر نگهداري از موتورسيكلت، سيگار تموم ميشه، " ازدواج ما ديگه نمي تونه ادامه پيدا كنه" برو تفنگت رو بردار و بيار، بيار و براي خانم سليماني تعريف كن و بزار فاطمه خانم رو صدا كنه چه اشكالي داره، معجزه اي در راه نيست نه اينوري نه اونوري، آره اون مرتيكه عظيمي گه، كراوات واقعا مال تو بود، چرا نذاشت با مريضهاش حال كني، سانتريفيوژ چي شد آخه تو كه فروشنده نبودي، علي گير كرده تو برج سازي با مهرجويي نمي تونه به اون سرعت خودش رو به شمال برسونه باور كن، به آب نزني ها، علي نمي رسه، علي نمي تونه برسه،...... علي واقعا نرسيد و هامون ماهي شد و رفت.
من گوشه آشپزخونه ايستادم دم پنجره با سيگارم، چقدر در تمام زندگيم آرزوي داشتن علي عابديني رو داشتم ولي حالا .... كاش هامون مي موند.

تنها

۱۳۸۷ تیر ۱۹, چهارشنبه

حالت به شود ....

من خوب شدم، يك هفته بد رو گذروندم، مرخصي گرفتم، استراحت كردم، كار نكردم، خوابيدم ولي حالم خوب نشد كه نشد، تصادفا ديروز يه فيلم ديدم كه وقتي تموم شد ديدم مثل اينكه رويه راه شدم به همين راحتي بخش پاياني فيلم پري مهرجويي بعد حال منو خوب كرد آره به همين راحتي يه بخش از يه فيلم اونم يه فيلمي كه حداقل سي بارديده امش .... به خاطر كوزه به سرها يا به قول سالينجر به حاطر خانم چاقه .... و بعد دور و برم دوباره پر از رنگ شد و هاله خاكستري از بين رفت ..... چه خوب .... امرزو عصر هم مي ريم تجريش با دختركم و شوهركم دست هاي هم رو مي گيريم و كلي كيف مي كنيم و شام مي خوريم و خريد مي كنيم و دختركم تو بغلم مي خوابه و من حظ عالم رو مي برم ... نبايد يادم بره كه روحم به چه چيزهايي نياز داره به چيزهايي كه هر روز ازشون سيراب مي شد و حالا مشلغه هاي اجازه قطره چكاني هم نمي دهند و تشنه نگهش مي دارند ... نه نبايد يادم بره نه يادم نمي ره.

تنها

۱۳۸۷ تیر ۱۶, یکشنبه

باران و تنها

خيلي اوضاع روبه راهي نيست يه جور نااميدي و دلسردي در من ايجاد شده كه تا به حال سابقه نداشته آستانه تحملم خيلي پايين آمده و احساسات بدي رو تجربه مي كنم انگار به يه بن بست رسيده باشم آخ باران باران جان اگه تو نبودي، بابا نبود اگه مامان فريده اينا نبودن ديگه هيچي وجود نداشت ديگه هيچي برام اهميت نداشت ...


خوب بزار برات بگم كه چه حرفهاي گنده گنده اي مي زني ، ديروز كه خالت اينا امده بودن خونه مادربزرگ تو در رو باز كردي و گفتي:
عليرضا هم اومده؟ خدايا شكرت كه عليرضا اومده

رفته بودي تو حموم تا من بيام بشورمت دم در حموم به من گفتي:
مامان شما داري تشريف مي آري منو بشوري؟

بابا بهت گفت كه باران زود باش اسباب بازيهات رو جمع كن تو هم بهش گفتي:
باشه جمع مي كنم خيالت راحت

بقيه حرفهات يادم نمي آد باشه براي يه روز بهتر، به اميد روزهاي بهتر براي همه و براي ما...

تنها

۱۳۸۷ تیر ۳, دوشنبه

كلمه ها و انتخابها

وقتي كلمه ها اينقدر مهمند وقتي ترتيبشون، بيانشون، آهنگشون، سرعتشون، گردششون، لحنشون ... وقتي اينقدر مهمند وقتي بي نظم گفته مي شن وقتي با لحن غريبانه و صداي كش دار و سريع بيان مي شن ديگه اون زيبايي رو ندارند و من آرزو مي كنم اي كاش همانجا مي ماندند بيرون نمي آمدند و انتخابهاي ما را به گند نمي كشيدند. همين كلمه ها همين كلمه هاي نازنين ما ....

تنها

۱۳۸۷ تیر ۲, یکشنبه

باز باران

زنگ مي زنم خونه مادربزرگ باران گوشي رو برمي داره:
سلام ... (با بغض) من دارم گريه مي كنم ها ...
چرا گريه مي كني
خوب دارم گريه مي كنم ديگه ... تو كجايي؟
من سركارم ديگه
خوب كي مي آي؟
كارم تموم شه مي آم ... دو ساعت ديگه
الان داري مي آيي؟ پس من منتظرتم باشه من منتظرتم ها...
خالش گوشي رو مي گيره و مي گه دنبال عليرضا (پسرش) گريه كرده كه منو هم با خودت ببر
عليرضا رفته بود تا سركوچه يه چيزي بخره
خالش مي گه اين دختر تو چقدر فضوله آخه... ( اين البته به زبون ما يعني بچه اي كه حرفهاي گنده تر از دهنش مي زنه و اينا)

باران خانم دوربين عكاسي رو روشن مي كنه روبه ما مي گه : بخند بخند ديگه يه عكس ازت بگيرم

باباش روز جمعه از سركار با يه عالمه پوشه وكتاب از سركار مي آد خونه در رو باز مي كنه باران بهش مي گه:
بابا اومدي؟ برام چي خريدي؟ برام كتاب خريدي؟

مامان تنهاي پر خاطره

۱۳۸۷ خرداد ۲۶, یکشنبه

آخه من چي بگم

ديروز تو حموم بهش مي گم:
واي باران چقدر دندونات سياه شده امشب يادت باشه باهم مسواك بزنيم آخه مامان جان مسواك كه مال بازي نيست فقط، خمير دندون كه مال خوردن نيست ، تازه اگه خانم دكتر بفهمه كه خميردندون مي خوري واي واي واي ... امشب يادت نره ها .... واي چقدر سياه شده .... اگه خانم دكتر از من بپرسه مامان باران چرا دندونهاي باران سياه شده من چي بگم ها ؟
مي دونيد جواب منو چي داد آخه من چي بگم !
بهم گفت : بگو من خرم !!!

مامان تنهاي كف كرده

۱۳۸۷ خرداد ۲۰, دوشنبه

دوستانه مادرانه عاشقانه

دخترم با من پچ پچ مي كنه آروم به من نزديك مي شه صداشو پايين مي آره و يه چيزي رو بهم مي گه انگار يك راز، جمله هاشو با يه مامان كش دار شروع مي كنه، خيلي آروم و صميمي، بعد اينجوري ادامه مي ده كه مثلا يادت بود ديروز رفتيم شهروند يا چرا بابا عصباني بود يا ديدي مريم برام استخر خريد يا بريم ددر يه چيزي بخريم و ....

من محرم راز دخترم شده ام ، انگار شريكي براي حرفهايش پيدا كرده است براي روياهايش ...
وقتي من آروم صحبت مي كنم و از يه رويا مثل رفتن به مهد كودك به سبك و سياقي كه من مي خوام باهاش حرف مي زنم و داستان يه مهد كودك بي نظير رو كه سال ديگه بايد بره براش تعريف مي كنم با اينكه مي دونم خيلي از چيزهايي رو كه مي گم نمي فهمه و نمي دونه ولي مثل موارد ديگه نمي گه: چي مي گي مامان؟ يا چيه اين مامان؟ و آروم گوش مي ده و آروم مي گه مامان مهد كودك رو دوباره تعريف كن.
من يه همدم تازه پيدا كردم خيلي كوچيكه دو سالشه قدش به لب كانتر آشپزخونه هم نمي رسه در يخچال رو نمي تونه باز كنه و كفشاش تو كفشهاي من جا مي شه اما خيلي نزديكه خيلي خيلي دوسته.

مامان باران

۱۳۸۷ خرداد ۱۱, شنبه

سخنان باراني

ديروز عصر در خانه پدر بزرگش بعد از شنيدن صداي در ساختمان:
مامان به نظرت كيه؟

مادر بزرگش بهش گفته برو بابا اينا رو از تو حياط صدا كن بيان ناهار بخوريم
باران رفته و برگشته گفته: اه اشا (اصلا) نمي فهمن (يعني صدامو نمي شنوند)

باباش كانال ها رو عوض مي كنه به آگهي مي رسه و رد مي كنه. باران:
بابا بزار باشه .... يه دقه (دقيقه) بزار باشه..... يه كوچولو ..... لفا (لطفا)

يه موبايل خراب داشتم از تو كمد پيداش مي كنه و مي شينه و مي گه:
خوب ... يه زنگي به مريم بزنم....

تو پنتري ...
مامان شماره مريم رو بگير
شماره مريم رو مي گيرم
سلام ... تو كجايي؟ .... ما داريم پيزا مي خوريم .... تو مي آي؟
خاله مريم ذوق مرگ شد.



مامان تنها

۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۹, یکشنبه

سخنان باراني

چند شب پيش باران خانم داشت با چند تا ليوان و يه قاشق آب بازي مي كرد آبا رو مي ريخت روي فرش و كلي كيف مي كرد من از تو آشپزخونه سرك كشيدم ببينم داره چه كار مي كنه، ليوانها رو قايم مي كنه و مي گه:
مامان نگام نكن نگام نكن به تو چه مربوطي داره برو .... برو مامان.... اشاَ (اصلا) با من قهر باش....

باران خانم بعضي از جملاتش رو اينجوري شروع مي كنه: اشا (اصلا) به خدا ....

وقتي بغلم مي كنه مي گه: بيا بگلم (بغلم) عجيج (عزيز) دلم

ديروز با خاله اش تلفني حرف مي زدم كتاب كتي رو چسبونده به صورت من و مي گه: بخون مامان بخون ديگه
بهش گفتم برو بده بابا بخونه من دارم با خاله حرف مي زنم مي بيني كه مامان جان گوشي دستمه
مي گه: نه برو گوشي رو بده به بابا با خاله حرف بزنه تو كبات بخون.

مي آد تو آشپزخونه و مي گه: بعدش چيسب باشه (معمولا چيزهاي عجيب و غريب بخواد بخوره مي گم اول غذا بعدش مثلا شكلات)

مي آد تو آشپزخونه مي گه: ا مامان مسكاك دندون ايناناش (يعني خمير دندون ايناهاش)

دستاشو گرفته جلوي چشماش بعد كه برمي داره مي گه: مامان من پيدا شدم

پدر بزرگش يه روز خونه نبود شب كه رسيد زنگ ميزنه با باران بازان بهش مي گه:
بابا تو كجا بودي ؟ بابا جوابش رو ميده بعد مي پرسه خوب تو الان كجايي؟

زير لب به مادربزرگش گفته ا چقد گر (غر) مي زني...

به خاله مريمش گفته : قربونت برم ناناژ

به دوست خاله مريمش وقتي وارد خونه شده گفته ا قيافشو ( من كلي خجالت كشيدم واقعا اين كلمه رو هرگز از زبون مانشنيده)

ساعت دوازده ديشب نمي خوابيد و اينقدر حرف مي زد كه خدا مي دونه من هميشه خسته هم التماسش مي كردم مامان جان برو بخواب نصفه شبه مي گفت نه خوابم نمي آد سرش داد زدم پس انقدر حرف نزن (الان عذاب وجدان دارم هرچند كه تا لحظه اي كه پلكاش بسته شد حرف مي زد و شعر مي خوند)

مامان تنهاي پر خاطره

۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۴, سه‌شنبه

كتابخواني

آخر شبه و داريم براي خوابيدن آمده مي شويم:

باران بيا مامان، بيا بريم بخوابيم.
نه مي خوام كبات بخونم (به كتاب مي گه كبات، به قران مي گه كبات نماز)
مامان جان برات كه خوندم بيا بخوابيم يه بارديگه هم برات تعريف مي كنم

با كتابش مي ياد طرف من و شروع مي كنه به ورق زدن:

ا مامان مي مي ني داره با مامانش مي ره خريد، مامان چرا اين پيشي گريه مي كنه؟ آهان شلوغه ... (ورق مي زنه) ا مامان مي ني ني گم شده ... بيچاره .... (ورق مي زنه ) ا مامان آقا پليس مي گه پسر خوب ..... (ورق مي زنه) ا مامان مامان مي مي ني پيدا شد ..‌آخيش ...

مامان تنهاي كتابخوان

۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۱, شنبه

از ماست كه برماست

بعضي از ما زنها دلمون نمي خواهد به روز شيم يعني تو داشتن خونه زندگي و ماشين و لباس و .... امروزيم و بهترينهاي روز رو مي خوايم اما هنوز روشها و اصولمون مربوط به اجدادمون مي شه هنوز در كار عشوه و ادا و ضعف و ناله و جنس دوم و اينهايم، انتظارمون از مردها اينه كه همانطور كه اسبشون با آخرين مدل ماشينها عوض شده و دبيت و دستارشون با كت و شلوار ، يه تكوني به ذهنهاي گرد گرفته شون هم بدهند و به رفتار صاحبين مدرنيته نيز توجهي بفرمايند، ولي به خودمون نهيبي نمي زنيم و براي دست يابي به مقصود ببخشيد گاهي از روشهاي داغون خاله خانباجي هاي قاجاري استفاده مي كنيم.
به خدا ما هم لازمه يه نگاهي به خودمون بندازيم.
آخه چرا به جاي ايستادن در مقابل طرف كاري مردت عوض توضيح دادن و مجاب كردنش يا ابراز اشتباهت، عشوه و كرشمه و ناله و بحثهاي خانوادگي رو پيش مي كشي؟

به صحراي كربلا زدم ... اينقدر عصباني ام كه نمي دونيد.
چقدر حالم از بعضي از رفتارها به هم مي خوره.
از ماست كه برماست

تنهاي عصباني جنس اول

۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۶, دوشنبه

حواستون باشه

دخترم عادت داره پتوهاش رو يا روسري هاي منو يا ملافه ها رو سرش كنه مثل چادر (نمي دونم چرا يه چادر براش نمي خرم) ديروز اصرار داشت يه پتو هم بكشه رو سر خالش ، خالش هم هي مي گفت :

همه موهام رو كندي نكن عزيز من برو حداقل يه روسري بيار
نه بزار سرت كنم ... خوشگل مي شي ها
باران ترو خدا برو يه روسري بيار اين چارتا شيويدم هم ريخت
(عصباني) اه ... اه .... نكن خوب مي خوام بازي كنم (با جيغ) اه ...اه

بعد به قيافه متعجب و ناراحت ما نگاه كرد نگاهش هي از من به مريم هي از مريم به من رفت و آمد بعد گفت:
من اينجوري ام

خنده امانمون رو بريد و نتونستيم قيافه ناراحت و متعجبمون رو حفظ كنيم.


مامان تنهاي خندان

۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۵, یکشنبه

تولد باران

سلام دخترم
امروز دوسال و دو روزه هستي، تب و تاب گرفتن تولدت و كارهاي مربوط به اون با فوت يكي از بستگانمون از بين رفت خيلي متاسف شديم به هر حال بايد يك مهموني كوچولو برات بگيرم شايد چند روز ديگه،
تولدت مبارك دخترم، بارانم


مامان تنهاي باران

۱۳۸۷ اردیبهشت ۸, یکشنبه

دستورات دخترانه

پريشب پدرش از دست دختر عصباني شده بود از بس كه اسباب بازي هاش تو تمام خونه ولو بود از زير مبلها بگير تا تو آشپزخونه و زير تخت و زير فرش (مدادرنگي ها، سي دي ها، گل سرها و بقيه چيزهايي كه مي تونه زير فرش قايم كنه) خلاصه پدر عصباني به دختر تشر مي زنه كه:
تمام وسايلت رو جمع مي كني مي بري تو اتاقت مي ريزي تو سبدت ، زود باش ، خونه شده بازار شام و ...
دختر با چشمهاي سياهش از زير موهاي سياهش كه هميشه تو چشماشه به باباش با اخم نگاه مي كنه مي گه: ا بابا نكن ديگه
پدر عصباني مي گه: زود باش نكن نداريم همين الان بايد جمع كني
دختر با غرغر مي ره تو اتاقش و مشغول جمع كردن و با خرسي هاش حرف زدن مي شه در اين حين گاهي دستورات بابا رو به خرسي هاش مي ده


چند دقيقه بعد مي آد تو اتاق خواب ما و رو به پدرش مي گه: زود باش اينارو جمع كن ببينم بابا ... زود باش ديگه .. اه
من از خنده هاي پدرش از جاي هميشگي ام همون گوشه دنجم مي رم تو اتاق و پدرش به كيف و جوراباش كه كف زمين افتاده اشاره مي كنه و ميگه دختر خانم دستور دادند بنده اين وسايلم رو از رو زمين جمع كنم. راست مي گه دخترم ديگه، به دستورات من كه توجهي نشده شايد به دستورات دخترك توجه شود!

مامان تنهاي خندان

تابستانه

ديروز داشتم لباسهاي تازه اي كه براش خريده بودم تنش مي كردم ببينم اندازه اش هست يا نه كه همشون هم تنگ بودند، خلاصه همون جوري لخت تو خونه مي دويد و شادي مي كرد و جيغ مي كشيد، خاله اش بهش مي گفت:
سرما مي خوري كولر روشنه بيا لباساتو تنت كنم
(همين جور كه مي دويد و جيع و داد مي كرد) نه نه نه نمي آم
بيا عزيز من سرما مي خوري ها
نه نمي آم مي خوام راحت باشم خوب

مامان تنهاي ذوق مرگ

۱۳۸۷ اردیبهشت ۷, شنبه

خستگي

ديروز دخترم مشغول بازي بود و خرسي هاش كنارش بودند و باهاشون درد و دل مي كرد در حين صحبتهاش به خرسي صورتي گفت:خشته شدم به خدا
خيلي ناراحت شدم خواستم ازش بپرسم مگه چي شده ولي ترجيح دادم متوجه دزدكي گوش دادنهاي من نشه ولي كل موضوع ناراحتم كرد. مجموعا تو ديدن ناراحتي ديگران خيلي قوي نيستم ، در مورد دخترم اين قدرت تقريبا به صفر نزديك مي شه، ولي همين جور كه تو گوشه دنجم مشغول شستن ظرفهام بودم فكر كردم كه دخترم احتمالا خيلي اين جمله رو از دهن من شنيده ، موقعهايي كه خسته از رفتارهاي عجيب و غريب آدما تو محيط كار به خونه برمي گردم، موقعهايي كه تو محيط اطرافم تو مواجهه با برخوردهاي غير مسئولانه، غير متمدنانه و خالي از تفكر اطرافيانم و واقعا كلافه مي شم، موقعهايي كه از همين گوشه دنج اخبار بيست و سي رو مي بينم، وقتي نتايج انتخابات معلوم مي شه، ياد شرق و هم ميهن مي افتم، وقتي فكر مي كنم نكنه شهروند هم بسته شه، وقت رانندگي،‌ وقتي با پدرم وارد بحث ميشم، اوضاع بيمارستانها، دبيرستان كهنه و پوسيده و نمور ما كه هر روز صبح و عصر از جلوش رد مي شم، وضع اقتصادي، رئيس جمهور، پارلمان، راديو و تلويزيون، كيهان،‌ طرحهاي دولت، طرحهاي نيروي انتظامي، طرحهاي مجلس واي خدا چقدر طرح چقدر بي نظمي جقدر بي قانوني، پول مملكت دود شد، انرژيمون، وقتمون، جوونيمون، واي خدا چقدر خسته ام واقعا چقدر خسته ام.


تنهاي خسته ي خسته ي خسته

سخنان باراني

نزديكهاي ظهره زنگ مي زنم خونه مامان، دخترم گوشي رو برمي داره و با هم صحبت مي كنيم وسطهاي صحبتهامون بي مقدمه مي گه:
مژاحم نشم خودافظ
هرچي الو الو كردم ديدم نه بابا رفته.

مامان تنهاي گوشي به دست مانده

۱۳۸۷ اردیبهشت ۶, جمعه

سخنان باراني

ساعت حدود 10 صبحه و ما سه تايي تو تخت خوابيم دخترك زودتر بيدار شده و مارو مجبور مي كنه بيدار شيم گفتگوي صبحانه ما به اين ترتيبه:
مامان پاشو صبونه دويوست (درست) كن
باشه مامان بزار يه كمي حرف بزنيم
پاشو دير شد

به نظرت اسم ني ني خاله رو چي بزاريم
؟ (فكر مي كنه) نمي دونم
حالا يه چيزي بگو ديگه
(باز فكر مي كنه)؟
به نظر من سام خوبه نه؟
...
سام خوبه ديگه
شام؟ نه! شاندويج خوبه....

مي ريم شهروند به خاظر انبار گرداني تعطيله:
اه شهبند تعطيل بود حالمون رو گرفت

در حين بازي:
خشي (خرسي) پي پي كردي؟ بو مي دي! بزا پوشك بيارم بريم تو حموم بشورمت.ديگه پي پي نكني ها.. باشه؟ باشه.

تو خونه پدر بزرگ در حال پيدا كردن خالش:
ميم (مريم) كجايي؟ ميم دشوييي؟ (دستشويي هستي) ميم حمومي؟ ميم پدسوخته كجايي؟

يادآوري خاطرات تولد خطاب به مادر بزرگ:
مامان يادته تولدم بود من شما (شمعها) رو فوت كردم ... خوب بود.... يادته؟

با پدرش فكر مي كنيم براي تولدش غذا چي بگيريم اسم چندتا غذا رو مي آريم:
براي منم پيزا... باشه؟

يه بورس تا شو تو كيفش داره برش مي داره و مي آد پيش من:
مامان اين خيلي با ممش (بامزه است) مگه نه؟

در زمانهاي ابراز محبتهامون:
خيي (خيلي) اين ماما رو دوش دايم.

مامان تنهاي احساساتي

۱۳۸۷ اردیبهشت ۴, چهارشنبه

روي صحبتم با شماست

سلام
ما ديشب رفتيم يه مراسم نمي دونم پاتختي يا يه همچون چيزي (دو سه هفته از عروسي گذشته و احتمالا ديگه پاتختي نبود ..) شما هم كه رقص و آواز رو حسابي دوست داري شاد و شنگول بودي ، دست مي زدي و مي رقصيدي.
كارهاي عجيب و غريب هم كردي مثلا سه چهار تا شيريني خوردي اونم وقتي كه خانم صاحبخونه به شما شيريني تعارف كرد و من گفتم : مرسي اهل شيريني نيست! تو يه بار هم به خانم صابخونه گفتي من يه شينيني ديگه مي خوام!
به هر كس كه وارد مي شد سلام كردي و رفتي وسط جمع و به همه يه دل سير نگاه كردي به هر كي خواستي خنديدي و به بعضي ها اخم كردي ....
يه چيزي هم كه مي خوري صورتت حسابي كثيف مي شه انگار سياه مي شه ... باور كن ... ما اصطلاحا اين جور مواقع بهت مي گيم عين اسفند دود كنا شدي البته مي بخشيد ديگه فقط كه شما قرار نيست با ما شوخي كنيد .. شوخيهات مي دوني چيه مثلا به چراغ راهنمايي قرمز كه مي رسيم ميگي ا مامان اين آبيه بعدش هم مي خندي يا گاهي پدرت رو با نام پدربزرگت صدا مي كني و هممون مي خنديم .
واقعيت اينه كه فكر مي كنم ما خوشبختيم .خيلي خيلي زياد.
ازت ممنونم.
هفته ديگه تولدته و من هنوز نمي دونم بايد چه كار كنم!
مادر تنهاي خوشبخت

۱۳۸۷ اردیبهشت ۲, دوشنبه

تا يادم نرفته

تا يادم نرفته اينو بگم:
زنگ زذم خونه مامانم دختركم گوشي رو برداشت:
سيام
سلام عزيزم، خوبي؟
آيه
چه كار مي كردي؟
من يفتم مسافرت
مسافرت رفتي؟ كجا؟
تو حياط
خوش گذشت؟
آيه آب بازي كردم.

دو هفته ديگه دوساله مي شه و عاشق عروسي و تولد و رقص و توت فرنگي و چراغ كوچيك (چراغ عابر) و البته ماموريته چون تا از دست من ناراحت مي شه مي گه بويو مابوريت.

مامان تنهاي خوش حافظه

من و تو و فراموشي

گفتم بيام اينجا ، تو اين خونه جديد، يه چيزايي كه نبايد يادم بره و نبايد يادمون بره رو بنويسم ، مثلا از حرفهاي تو يا از حرفهاي دل خودم از گوشه آشپزخونه ام و يا از ميز كارم يا از هر چيزي كه بايد نوشته شه...
الان يادم نيست جمله هايي كه ديروز گفتي و من و پدرت به قهقه افتاديم چي بود... عجب ... يعني دقيقا كلمات يادم نيست والا مضمون كه يادمه عزيزم ....
مي دوني بايد يه مداد بزارم پشت گوشم هر جا لازم بود هرچي گفتي و دلم خواست بنويسم.... اينجوري تو هم راحتتر رو در و ديوار نقاشي مي كشي و خيال هممون هم راحته.
مادر تنهاي فراموشكار

ميراث مادرانه

آيا مادرم بايد زنانگي بيشتري به من مي آموخت يا زنانگي ميراثي است كه كسب نمي شود بلكه اهدا مي شود و مثل رنگ چشمهايت در تو ايجاد مي شود و باقي مي ماند؟
دخترم از من مي آموزد و يا من داشته ي اندكم را به او مي سپارم؟
نمي دانم!!

تنهاي نادان



۱۳۸۷ اردیبهشت ۱, یکشنبه

آغاز مي شويم

دوباره پس از سالها سلام
سلام بر دنياي دور و آشنا
سلام بر دنياي دنج و غريبه و گيج
سلام بر گوشه امن دنياي خيالي من
به مانند گوشه دنج آشپزخانه من باش
به وقت تنهايي
من، دود و صداي هود.
تنها