چند شب پيش باران خانم داشت با چند تا ليوان و يه قاشق آب بازي مي كرد آبا رو مي ريخت روي فرش و كلي كيف مي كرد من از تو آشپزخونه سرك كشيدم ببينم داره چه كار مي كنه، ليوانها رو قايم مي كنه و مي گه:
مامان نگام نكن نگام نكن به تو چه مربوطي داره برو .... برو مامان.... اشاَ (اصلا) با من قهر باش....
باران خانم بعضي از جملاتش رو اينجوري شروع مي كنه: اشا (اصلا) به خدا ....
وقتي بغلم مي كنه مي گه: بيا بگلم (بغلم) عجيج (عزيز) دلم
ديروز با خاله اش تلفني حرف مي زدم كتاب كتي رو چسبونده به صورت من و مي گه: بخون مامان بخون ديگه
بهش گفتم برو بده بابا بخونه من دارم با خاله حرف مي زنم مي بيني كه مامان جان گوشي دستمه
مي گه: نه برو گوشي رو بده به بابا با خاله حرف بزنه تو كبات بخون.
مي آد تو آشپزخونه و مي گه: بعدش چيسب باشه (معمولا چيزهاي عجيب و غريب بخواد بخوره مي گم اول غذا بعدش مثلا شكلات)
مي آد تو آشپزخونه مي گه: ا مامان مسكاك دندون ايناناش (يعني خمير دندون ايناهاش)
دستاشو گرفته جلوي چشماش بعد كه برمي داره مي گه: مامان من پيدا شدم
پدر بزرگش يه روز خونه نبود شب كه رسيد زنگ ميزنه با باران بازان بهش مي گه:
بابا تو كجا بودي ؟ بابا جوابش رو ميده بعد مي پرسه خوب تو الان كجايي؟
زير لب به مادربزرگش گفته ا چقد گر (غر) مي زني...
به خاله مريمش گفته : قربونت برم ناناژ
به دوست خاله مريمش وقتي وارد خونه شده گفته ا قيافشو ( من كلي خجالت كشيدم واقعا اين كلمه رو هرگز از زبون مانشنيده)
ساعت دوازده ديشب نمي خوابيد و اينقدر حرف مي زد كه خدا مي دونه من هميشه خسته هم التماسش مي كردم مامان جان برو بخواب نصفه شبه مي گفت نه خوابم نمي آد سرش داد زدم پس انقدر حرف نزن (الان عذاب وجدان دارم هرچند كه تا لحظه اي كه پلكاش بسته شد حرف مي زد و شعر مي خوند)
مامان تنهاي پر خاطره
مامان نگام نكن نگام نكن به تو چه مربوطي داره برو .... برو مامان.... اشاَ (اصلا) با من قهر باش....
باران خانم بعضي از جملاتش رو اينجوري شروع مي كنه: اشا (اصلا) به خدا ....
وقتي بغلم مي كنه مي گه: بيا بگلم (بغلم) عجيج (عزيز) دلم
ديروز با خاله اش تلفني حرف مي زدم كتاب كتي رو چسبونده به صورت من و مي گه: بخون مامان بخون ديگه
بهش گفتم برو بده بابا بخونه من دارم با خاله حرف مي زنم مي بيني كه مامان جان گوشي دستمه
مي گه: نه برو گوشي رو بده به بابا با خاله حرف بزنه تو كبات بخون.
مي آد تو آشپزخونه و مي گه: بعدش چيسب باشه (معمولا چيزهاي عجيب و غريب بخواد بخوره مي گم اول غذا بعدش مثلا شكلات)
مي آد تو آشپزخونه مي گه: ا مامان مسكاك دندون ايناناش (يعني خمير دندون ايناهاش)
دستاشو گرفته جلوي چشماش بعد كه برمي داره مي گه: مامان من پيدا شدم
پدر بزرگش يه روز خونه نبود شب كه رسيد زنگ ميزنه با باران بازان بهش مي گه:
بابا تو كجا بودي ؟ بابا جوابش رو ميده بعد مي پرسه خوب تو الان كجايي؟
زير لب به مادربزرگش گفته ا چقد گر (غر) مي زني...
به خاله مريمش گفته : قربونت برم ناناژ
به دوست خاله مريمش وقتي وارد خونه شده گفته ا قيافشو ( من كلي خجالت كشيدم واقعا اين كلمه رو هرگز از زبون مانشنيده)
ساعت دوازده ديشب نمي خوابيد و اينقدر حرف مي زد كه خدا مي دونه من هميشه خسته هم التماسش مي كردم مامان جان برو بخواب نصفه شبه مي گفت نه خوابم نمي آد سرش داد زدم پس انقدر حرف نزن (الان عذاب وجدان دارم هرچند كه تا لحظه اي كه پلكاش بسته شد حرف مي زد و شعر مي خوند)
مامان تنهاي پر خاطره
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر