۱۳۸۷ تیر ۲۹, شنبه

گوشه دنج آشپزخانه من و علي و هامون

گوشه دنج آشپزخانه من، دم پنجره و دود سيگار، فكرهايي كه مثل دود از سرم بالا مي روند و گم مي شوند، گوشه آشپزخانه و دود سيگار، غصه هايي كه نمي دانم چيستند، گوشه آشپزخانه و تنهايي ، لگد بزنم به ماهيي كه پرت كردي روي زمين؟ نه دستت رو با پرده پاك نكن، نبايد بري، علي عابديني نيست باور كن بيا سوار پيكانمون بشيم و بريم كاشان، از علي دوباره بپرس "چرا ميگن ابراهيم پدر ايمانه" بپرس ازش و از كوچيك شدن نقشه ايران ناراحت نشو، ذن و هنر نگهداري از موتورسيكلت، سيگار تموم ميشه، " ازدواج ما ديگه نمي تونه ادامه پيدا كنه" برو تفنگت رو بردار و بيار، بيار و براي خانم سليماني تعريف كن و بزار فاطمه خانم رو صدا كنه چه اشكالي داره، معجزه اي در راه نيست نه اينوري نه اونوري، آره اون مرتيكه عظيمي گه، كراوات واقعا مال تو بود، چرا نذاشت با مريضهاش حال كني، سانتريفيوژ چي شد آخه تو كه فروشنده نبودي، علي گير كرده تو برج سازي با مهرجويي نمي تونه به اون سرعت خودش رو به شمال برسونه باور كن، به آب نزني ها، علي نمي رسه، علي نمي تونه برسه،...... علي واقعا نرسيد و هامون ماهي شد و رفت.
من گوشه آشپزخونه ايستادم دم پنجره با سيگارم، چقدر در تمام زندگيم آرزوي داشتن علي عابديني رو داشتم ولي حالا .... كاش هامون مي موند.

تنها

۱۳۸۷ تیر ۱۹, چهارشنبه

حالت به شود ....

من خوب شدم، يك هفته بد رو گذروندم، مرخصي گرفتم، استراحت كردم، كار نكردم، خوابيدم ولي حالم خوب نشد كه نشد، تصادفا ديروز يه فيلم ديدم كه وقتي تموم شد ديدم مثل اينكه رويه راه شدم به همين راحتي بخش پاياني فيلم پري مهرجويي بعد حال منو خوب كرد آره به همين راحتي يه بخش از يه فيلم اونم يه فيلمي كه حداقل سي بارديده امش .... به خاطر كوزه به سرها يا به قول سالينجر به حاطر خانم چاقه .... و بعد دور و برم دوباره پر از رنگ شد و هاله خاكستري از بين رفت ..... چه خوب .... امرزو عصر هم مي ريم تجريش با دختركم و شوهركم دست هاي هم رو مي گيريم و كلي كيف مي كنيم و شام مي خوريم و خريد مي كنيم و دختركم تو بغلم مي خوابه و من حظ عالم رو مي برم ... نبايد يادم بره كه روحم به چه چيزهايي نياز داره به چيزهايي كه هر روز ازشون سيراب مي شد و حالا مشلغه هاي اجازه قطره چكاني هم نمي دهند و تشنه نگهش مي دارند ... نه نبايد يادم بره نه يادم نمي ره.

تنها

۱۳۸۷ تیر ۱۶, یکشنبه

باران و تنها

خيلي اوضاع روبه راهي نيست يه جور نااميدي و دلسردي در من ايجاد شده كه تا به حال سابقه نداشته آستانه تحملم خيلي پايين آمده و احساسات بدي رو تجربه مي كنم انگار به يه بن بست رسيده باشم آخ باران باران جان اگه تو نبودي، بابا نبود اگه مامان فريده اينا نبودن ديگه هيچي وجود نداشت ديگه هيچي برام اهميت نداشت ...


خوب بزار برات بگم كه چه حرفهاي گنده گنده اي مي زني ، ديروز كه خالت اينا امده بودن خونه مادربزرگ تو در رو باز كردي و گفتي:
عليرضا هم اومده؟ خدايا شكرت كه عليرضا اومده

رفته بودي تو حموم تا من بيام بشورمت دم در حموم به من گفتي:
مامان شما داري تشريف مي آري منو بشوري؟

بابا بهت گفت كه باران زود باش اسباب بازيهات رو جمع كن تو هم بهش گفتي:
باشه جمع مي كنم خيالت راحت

بقيه حرفهات يادم نمي آد باشه براي يه روز بهتر، به اميد روزهاي بهتر براي همه و براي ما...

تنها