۱۳۸۷ خرداد ۱۱, شنبه

سخنان باراني

ديروز عصر در خانه پدر بزرگش بعد از شنيدن صداي در ساختمان:
مامان به نظرت كيه؟

مادر بزرگش بهش گفته برو بابا اينا رو از تو حياط صدا كن بيان ناهار بخوريم
باران رفته و برگشته گفته: اه اشا (اصلا) نمي فهمن (يعني صدامو نمي شنوند)

باباش كانال ها رو عوض مي كنه به آگهي مي رسه و رد مي كنه. باران:
بابا بزار باشه .... يه دقه (دقيقه) بزار باشه..... يه كوچولو ..... لفا (لطفا)

يه موبايل خراب داشتم از تو كمد پيداش مي كنه و مي شينه و مي گه:
خوب ... يه زنگي به مريم بزنم....

تو پنتري ...
مامان شماره مريم رو بگير
شماره مريم رو مي گيرم
سلام ... تو كجايي؟ .... ما داريم پيزا مي خوريم .... تو مي آي؟
خاله مريم ذوق مرگ شد.



مامان تنها

۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۹, یکشنبه

سخنان باراني

چند شب پيش باران خانم داشت با چند تا ليوان و يه قاشق آب بازي مي كرد آبا رو مي ريخت روي فرش و كلي كيف مي كرد من از تو آشپزخونه سرك كشيدم ببينم داره چه كار مي كنه، ليوانها رو قايم مي كنه و مي گه:
مامان نگام نكن نگام نكن به تو چه مربوطي داره برو .... برو مامان.... اشاَ (اصلا) با من قهر باش....

باران خانم بعضي از جملاتش رو اينجوري شروع مي كنه: اشا (اصلا) به خدا ....

وقتي بغلم مي كنه مي گه: بيا بگلم (بغلم) عجيج (عزيز) دلم

ديروز با خاله اش تلفني حرف مي زدم كتاب كتي رو چسبونده به صورت من و مي گه: بخون مامان بخون ديگه
بهش گفتم برو بده بابا بخونه من دارم با خاله حرف مي زنم مي بيني كه مامان جان گوشي دستمه
مي گه: نه برو گوشي رو بده به بابا با خاله حرف بزنه تو كبات بخون.

مي آد تو آشپزخونه و مي گه: بعدش چيسب باشه (معمولا چيزهاي عجيب و غريب بخواد بخوره مي گم اول غذا بعدش مثلا شكلات)

مي آد تو آشپزخونه مي گه: ا مامان مسكاك دندون ايناناش (يعني خمير دندون ايناهاش)

دستاشو گرفته جلوي چشماش بعد كه برمي داره مي گه: مامان من پيدا شدم

پدر بزرگش يه روز خونه نبود شب كه رسيد زنگ ميزنه با باران بازان بهش مي گه:
بابا تو كجا بودي ؟ بابا جوابش رو ميده بعد مي پرسه خوب تو الان كجايي؟

زير لب به مادربزرگش گفته ا چقد گر (غر) مي زني...

به خاله مريمش گفته : قربونت برم ناناژ

به دوست خاله مريمش وقتي وارد خونه شده گفته ا قيافشو ( من كلي خجالت كشيدم واقعا اين كلمه رو هرگز از زبون مانشنيده)

ساعت دوازده ديشب نمي خوابيد و اينقدر حرف مي زد كه خدا مي دونه من هميشه خسته هم التماسش مي كردم مامان جان برو بخواب نصفه شبه مي گفت نه خوابم نمي آد سرش داد زدم پس انقدر حرف نزن (الان عذاب وجدان دارم هرچند كه تا لحظه اي كه پلكاش بسته شد حرف مي زد و شعر مي خوند)

مامان تنهاي پر خاطره

۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۴, سه‌شنبه

كتابخواني

آخر شبه و داريم براي خوابيدن آمده مي شويم:

باران بيا مامان، بيا بريم بخوابيم.
نه مي خوام كبات بخونم (به كتاب مي گه كبات، به قران مي گه كبات نماز)
مامان جان برات كه خوندم بيا بخوابيم يه بارديگه هم برات تعريف مي كنم

با كتابش مي ياد طرف من و شروع مي كنه به ورق زدن:

ا مامان مي مي ني داره با مامانش مي ره خريد، مامان چرا اين پيشي گريه مي كنه؟ آهان شلوغه ... (ورق مي زنه) ا مامان مي ني ني گم شده ... بيچاره .... (ورق مي زنه ) ا مامان آقا پليس مي گه پسر خوب ..... (ورق مي زنه) ا مامان مامان مي مي ني پيدا شد ..‌آخيش ...

مامان تنهاي كتابخوان

۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۱, شنبه

از ماست كه برماست

بعضي از ما زنها دلمون نمي خواهد به روز شيم يعني تو داشتن خونه زندگي و ماشين و لباس و .... امروزيم و بهترينهاي روز رو مي خوايم اما هنوز روشها و اصولمون مربوط به اجدادمون مي شه هنوز در كار عشوه و ادا و ضعف و ناله و جنس دوم و اينهايم، انتظارمون از مردها اينه كه همانطور كه اسبشون با آخرين مدل ماشينها عوض شده و دبيت و دستارشون با كت و شلوار ، يه تكوني به ذهنهاي گرد گرفته شون هم بدهند و به رفتار صاحبين مدرنيته نيز توجهي بفرمايند، ولي به خودمون نهيبي نمي زنيم و براي دست يابي به مقصود ببخشيد گاهي از روشهاي داغون خاله خانباجي هاي قاجاري استفاده مي كنيم.
به خدا ما هم لازمه يه نگاهي به خودمون بندازيم.
آخه چرا به جاي ايستادن در مقابل طرف كاري مردت عوض توضيح دادن و مجاب كردنش يا ابراز اشتباهت، عشوه و كرشمه و ناله و بحثهاي خانوادگي رو پيش مي كشي؟

به صحراي كربلا زدم ... اينقدر عصباني ام كه نمي دونيد.
چقدر حالم از بعضي از رفتارها به هم مي خوره.
از ماست كه برماست

تنهاي عصباني جنس اول

۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۶, دوشنبه

حواستون باشه

دخترم عادت داره پتوهاش رو يا روسري هاي منو يا ملافه ها رو سرش كنه مثل چادر (نمي دونم چرا يه چادر براش نمي خرم) ديروز اصرار داشت يه پتو هم بكشه رو سر خالش ، خالش هم هي مي گفت :

همه موهام رو كندي نكن عزيز من برو حداقل يه روسري بيار
نه بزار سرت كنم ... خوشگل مي شي ها
باران ترو خدا برو يه روسري بيار اين چارتا شيويدم هم ريخت
(عصباني) اه ... اه .... نكن خوب مي خوام بازي كنم (با جيغ) اه ...اه

بعد به قيافه متعجب و ناراحت ما نگاه كرد نگاهش هي از من به مريم هي از مريم به من رفت و آمد بعد گفت:
من اينجوري ام

خنده امانمون رو بريد و نتونستيم قيافه ناراحت و متعجبمون رو حفظ كنيم.


مامان تنهاي خندان

۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۵, یکشنبه

تولد باران

سلام دخترم
امروز دوسال و دو روزه هستي، تب و تاب گرفتن تولدت و كارهاي مربوط به اون با فوت يكي از بستگانمون از بين رفت خيلي متاسف شديم به هر حال بايد يك مهموني كوچولو برات بگيرم شايد چند روز ديگه،
تولدت مبارك دخترم، بارانم


مامان تنهاي باران