۱۳۸۷ تیر ۱۶, یکشنبه

باران و تنها

خيلي اوضاع روبه راهي نيست يه جور نااميدي و دلسردي در من ايجاد شده كه تا به حال سابقه نداشته آستانه تحملم خيلي پايين آمده و احساسات بدي رو تجربه مي كنم انگار به يه بن بست رسيده باشم آخ باران باران جان اگه تو نبودي، بابا نبود اگه مامان فريده اينا نبودن ديگه هيچي وجود نداشت ديگه هيچي برام اهميت نداشت ...


خوب بزار برات بگم كه چه حرفهاي گنده گنده اي مي زني ، ديروز كه خالت اينا امده بودن خونه مادربزرگ تو در رو باز كردي و گفتي:
عليرضا هم اومده؟ خدايا شكرت كه عليرضا اومده

رفته بودي تو حموم تا من بيام بشورمت دم در حموم به من گفتي:
مامان شما داري تشريف مي آري منو بشوري؟

بابا بهت گفت كه باران زود باش اسباب بازيهات رو جمع كن تو هم بهش گفتي:
باشه جمع مي كنم خيالت راحت

بقيه حرفهات يادم نمي آد باشه براي يه روز بهتر، به اميد روزهاي بهتر براي همه و براي ما...

تنها

هیچ نظری موجود نیست: