گوشه دنج آشپزخانه من، دم پنجره و دود سيگار، فكرهايي كه مثل دود از سرم بالا مي روند و گم مي شوند، گوشه آشپزخانه و دود سيگار، غصه هايي كه نمي دانم چيستند، گوشه آشپزخانه و تنهايي ، لگد بزنم به ماهيي كه پرت كردي روي زمين؟ نه دستت رو با پرده پاك نكن، نبايد بري، علي عابديني نيست باور كن بيا سوار پيكانمون بشيم و بريم كاشان، از علي دوباره بپرس "چرا ميگن ابراهيم پدر ايمانه" بپرس ازش و از كوچيك شدن نقشه ايران ناراحت نشو، ذن و هنر نگهداري از موتورسيكلت، سيگار تموم ميشه، " ازدواج ما ديگه نمي تونه ادامه پيدا كنه" برو تفنگت رو بردار و بيار، بيار و براي خانم سليماني تعريف كن و بزار فاطمه خانم رو صدا كنه چه اشكالي داره، معجزه اي در راه نيست نه اينوري نه اونوري، آره اون مرتيكه عظيمي گه، كراوات واقعا مال تو بود، چرا نذاشت با مريضهاش حال كني، سانتريفيوژ چي شد آخه تو كه فروشنده نبودي، علي گير كرده تو برج سازي با مهرجويي نمي تونه به اون سرعت خودش رو به شمال برسونه باور كن، به آب نزني ها، علي نمي رسه، علي نمي تونه برسه،...... علي واقعا نرسيد و هامون ماهي شد و رفت.
من گوشه آشپزخونه ايستادم دم پنجره با سيگارم، چقدر در تمام زندگيم آرزوي داشتن علي عابديني رو داشتم ولي حالا .... كاش هامون مي موند.
تنها
من گوشه آشپزخونه ايستادم دم پنجره با سيگارم، چقدر در تمام زندگيم آرزوي داشتن علي عابديني رو داشتم ولي حالا .... كاش هامون مي موند.
تنها
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر