۱۳۸۷ خرداد ۲۰, دوشنبه

دوستانه مادرانه عاشقانه

دخترم با من پچ پچ مي كنه آروم به من نزديك مي شه صداشو پايين مي آره و يه چيزي رو بهم مي گه انگار يك راز، جمله هاشو با يه مامان كش دار شروع مي كنه، خيلي آروم و صميمي، بعد اينجوري ادامه مي ده كه مثلا يادت بود ديروز رفتيم شهروند يا چرا بابا عصباني بود يا ديدي مريم برام استخر خريد يا بريم ددر يه چيزي بخريم و ....

من محرم راز دخترم شده ام ، انگار شريكي براي حرفهايش پيدا كرده است براي روياهايش ...
وقتي من آروم صحبت مي كنم و از يه رويا مثل رفتن به مهد كودك به سبك و سياقي كه من مي خوام باهاش حرف مي زنم و داستان يه مهد كودك بي نظير رو كه سال ديگه بايد بره براش تعريف مي كنم با اينكه مي دونم خيلي از چيزهايي رو كه مي گم نمي فهمه و نمي دونه ولي مثل موارد ديگه نمي گه: چي مي گي مامان؟ يا چيه اين مامان؟ و آروم گوش مي ده و آروم مي گه مامان مهد كودك رو دوباره تعريف كن.
من يه همدم تازه پيدا كردم خيلي كوچيكه دو سالشه قدش به لب كانتر آشپزخونه هم نمي رسه در يخچال رو نمي تونه باز كنه و كفشاش تو كفشهاي من جا مي شه اما خيلي نزديكه خيلي خيلي دوسته.

مامان باران

هیچ نظری موجود نیست: