۱۳۸۷ آبان ۲۵, شنبه

بچه آدم كه خيلي كارهاي بزرگترها رو بكنه آدم كلي ازش متوقع مي شه من الان همين طوري ام به موقعي هايي يادم مي ره اين بچه همش دو نيم ساله است. اين يك يادآوري براي خودم بود.

ديشب پدر باران شيفت بود و خاله مريم آمده بود پيش ما، باران در رو باز كرده و رو به مريم مي گه:
سلام، چطوري رفيق!!

تلفني به پدرش گزارش داده كه:
مثل آدم بزرگا رفتم تو لوالت (توالت) و جيشم رو كردم و يه ... هم دادم!!!!!

به باران مي گم مامان يه روز تو اين هفته مي ريم سرزمين عجايب باشه؟
مي گه : باشه مامان سه شنبه بريم به نظرت خوبه؟!!

به خاله اش اصرار كرده كه بزارتش روي كانتر خاله اش گفته نه خطر ناكه باران خانم هم بي شوخي بهش گفته: خر، بعد هم رفته...

من رو به بابا و دختر: بچه ها هر كي كليپس قهوه اي منو پيدا كنه يه جايزه پيش من داره.
باران رو به بابا: بابا بابا پاشو ... پيداش كن بده به من بدم به مامان تا جايزه بگيرم!

امروز شنبه است دخترم دلم برات تنگ شده، دو ساله كه من با داشتن تو مي آم سركار اما هنوز هرشنبه برام مثل اولين شنبه سخته خيلي خيلي سخته.

با دلتنگي مامان تنها

هیچ نظری موجود نیست: