سلام دخترم
سال نو مبارك
سال كهنه رفت، سالي سختي بود، سال پر بغض و پر گريه اي بود، سال پركينه اي شد، سال سختي بود، بچه ها رفتند، بچه ها مريض شدند، بچه ها مردند، بچه ها كشته شدند، مادرها ضجه زدند، مادرها دق كردند، چه روزهايي بود، چه روزهاي سختي بود، ....
به همون اهانت شد، طبق معمول به هيچ گرفته شديم، مثل همه اين سالها ناديده گرفته شديم، از رومون رد شدند، بيكارمون كردند، ترسوندنمون و ما هم به قول بابا رفتيم تو قوطي ....
خوب همينه ديگه ... ولي جاي خالي دوستاي رفته خيلي اذيتم مي كنه ...
روز چهارشنبه سوري قرار بود بريم خونه عموت تا با دخترعموت آتيش بازي كني، روز بدي بود و عذر چند تا از دوستاي خوبم رو خواسته بودند به خاطر ايميل زدن و ايميل گرفتن (اه بگذريم حالم بد مي شه) تو راه شركت تا خونه تو اتوبوس من حسابي گريه كردم حسابي يعني ديگه تقريبا چشمام باز نمي شد رسيدم خونه و تو گفتي بريم خونه عمو اينا، من گفتم نه مامان تو با بابا برو من اصلا حوصله ندارم، تو گفتي چرا مامان من اذيت كردم؟، من گفتم نه مادر جان چند تا از دوستام رفتن من دلم براشون تنگ مي شه، تو گفتي كي؟ من گفتم خانم فلاني رو مي شناسي؟ خيلي مهربون بود... تو يه كم فكر كردي و گفتي آره مامان همون دوستت كه خرسي صورتي رو برام خريده بود ديگه مي شناسمش.... دوباره اشكاي من بدبخت سرازير شد ....
باران جام بگذريم، روزهاي بدي بود.
ديگه اميدي هم ندارم به بهتر شدن، فقط دنيا رو سر دست گرفتيم تا هرچه زودتر بگذره ، باد ببردش و تمومش كنه.
مامان تنها
سال نو مبارك
سال كهنه رفت، سالي سختي بود، سال پر بغض و پر گريه اي بود، سال پركينه اي شد، سال سختي بود، بچه ها رفتند، بچه ها مريض شدند، بچه ها مردند، بچه ها كشته شدند، مادرها ضجه زدند، مادرها دق كردند، چه روزهايي بود، چه روزهاي سختي بود، ....
به همون اهانت شد، طبق معمول به هيچ گرفته شديم، مثل همه اين سالها ناديده گرفته شديم، از رومون رد شدند، بيكارمون كردند، ترسوندنمون و ما هم به قول بابا رفتيم تو قوطي ....
خوب همينه ديگه ... ولي جاي خالي دوستاي رفته خيلي اذيتم مي كنه ...
روز چهارشنبه سوري قرار بود بريم خونه عموت تا با دخترعموت آتيش بازي كني، روز بدي بود و عذر چند تا از دوستاي خوبم رو خواسته بودند به خاطر ايميل زدن و ايميل گرفتن (اه بگذريم حالم بد مي شه) تو راه شركت تا خونه تو اتوبوس من حسابي گريه كردم حسابي يعني ديگه تقريبا چشمام باز نمي شد رسيدم خونه و تو گفتي بريم خونه عمو اينا، من گفتم نه مامان تو با بابا برو من اصلا حوصله ندارم، تو گفتي چرا مامان من اذيت كردم؟، من گفتم نه مادر جان چند تا از دوستام رفتن من دلم براشون تنگ مي شه، تو گفتي كي؟ من گفتم خانم فلاني رو مي شناسي؟ خيلي مهربون بود... تو يه كم فكر كردي و گفتي آره مامان همون دوستت كه خرسي صورتي رو برام خريده بود ديگه مي شناسمش.... دوباره اشكاي من بدبخت سرازير شد ....
باران جام بگذريم، روزهاي بدي بود.
ديگه اميدي هم ندارم به بهتر شدن، فقط دنيا رو سر دست گرفتيم تا هرچه زودتر بگذره ، باد ببردش و تمومش كنه.
مامان تنها
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر