۱۳۸۸ خرداد ۲۷, چهارشنبه

تلخ و سياه

اين روزها همه دود سياهيم، پيچيده در هوا، تاريك و بي ريشه، تلخ و غمگينيم؛ عزاداريم،
آخ باران جان، روزهاي سختي را مي گذرانيم، آرام، غمگين، در سكوت، مات، مبهوت، سياه، تلخ تلخ تلخ .....
گريه مي كنيم، اشك اجازه نمي گيريد، مهلت نمي دهد، رعايت مكان و زمان نمي كند، از چشممان نمي ريزد، از قلبمان اوج مي گيرد و روي لباسهاي سياهمان آرام مي گيرد.
آخ باران جان، اين روزها خسته ايم، انگار خستگي سي و اندي سال را تازه فهميده ايم،
آخ باران جان، ما سخت بزرگ شديم، بزرگ شديم؟ نمي دانم كه اگر كودكي نكنيم بزرگ مي شويم يانه؟ نه، عمرمان زياد شد، بزرگ نشديم. كودكي در ترس كودكي است؟ كودكي زير سايه بمب كودكي است؟ كودكي در ميان صفهاي هميشه كودكي است؟ كودكي در وحشت زندان و اعدام كودكي است؟ كودكي در كنار ترور كودكي است؟ كودكي زير روپوشهاي جلو بسته و تاريك كودكي است؟ كودكي در ميان جنگ خانواده ها كودكي است؟ كودكي در نگاه همسايه هاي كرد در زير زمين ما در وحشت موشك كودكي است؟
آخ باران جان باران جان كودكي ما در كم كردن صداي موسيقي مان تمام شد، در خبر ترور عموهايمان تمام شد، در وحشت نگاه كردن به اسامي اعلامي از تلويزيون تمام شد، در برنج آوردن پنهاني از شمال به خانه تمام شد، در انجزا انجزا انجزا وعده تمام شد، در "شنوندگان عزيز شنوندگان عزيز توجه فرماييد"تمام شد، در نوروزهاي بي رمق تمام شد، در مقنعه چونه دار تمام شد، در " آژيري كه هم اكنون مي شنويد اعلام وضعيت قرمز است" تمام شد. كودكي ما شروع نشده تمام شد.
باران جان اگر اين روزها اينقدر تلخم براي اين است كه نمي خواهم كودكي تو در آغاز راه تمام شود.
تو برايمان دعا كن.

مامان تنهاي تلخ.

هیچ نظری موجود نیست: