خوب باران خانم شما حسابي بزرگ شدي و خانمي شدي البته من كه از دوسال پيش فكر مي كردم با يه بچه بزرگ طرفم، حالا كه ديگه معلومه چه مي كنم. يه سال ديگه هم گذشت و خدا رو شكر سال خوبي بود اتفاقات خوبي توش افتاد و اتفاق بدي هم نيفتاد. چند تا از حرفاتو بزنم و برم مي دوني كه حسابي گرفتار كارم.
تو يه بازي درست كردي به نام (ا له له) اين يعني صداي زنگ در. تو مي گي اله له بعد من ايفون رو برمي دارم و مي پرسم كيه؟ بعد تو مي گي منم باران مي خوام بيام با شما بازي كنم، منم چند تا سوال ازت مي پرسم بعد در رو باز مي كنم و تو مي آيي تو.
تو ماشين نشسته بوديم تو گفتي مامان بيا اله اله بازي، بعد زنگ زدي و
من: كيه؟
تو: من بارانم
من: باران چي؟
تو: باران عليزاده
من: اسم بابت چيه؟
تو: امير حسين
من: مامانت چي؟
تو: مامان معصوم
من: اسم پدربزرگ مادربزرگت چي؟
تو: مامان فريده بابا بيژن
من: اسم اون پدر بزرگ مادر بزرگت چيه؟
تو جواب دادي و من ول نكردم و همين جور تمام فك و فاميلمون رو ازت پرسيدم، گفتم اسم باباي دختر عمه هات چيه كه تو گفتي خانم ببخشيد من ديگه اومدم تو.
رفتي تو دست شويي و جيش مي كني و من بهت گفتم:
مامان پي پي ات رو هم بكن
تو: نه مامان ندارم
من: داري مامان الان گفتي دارم
تو: نه مامان آخه ديگه رفت خونه اش
من: من مي شينم اينجا تا تو بكني باشه؟
تو: نه مامان به خدا تارف (تعارف) ندارم كه.
به پدر بزرگت: بابا چه ميخ گنده اي رو برج ميلاده.
به من: مامان ماه چه چاق شده مثل يه توپ گنده و سفيد. (تازگي ها مدام تو آسمون دنبال ماه مي گردي)
به من: مامان تبريقا (تقريبا) يه ماه ديگه تولدمه واي بادكنها، شمعها، كلاهها، كادو ها، مامان ديگه چي ها؟
اينقدر تولد تولد مي كني كه فكر كنم مجبورم برات تولد بگيرم هر چند اصلا مهموني تولد رو دوست ندارم ولي با اين حرفهاي تو مجبورم ديگه... چه كنم.
مامان تنهاي آلزايمري
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر